امیــــر ارسلان حدیدی
 
حرف هائی از سر ...

كد تقويم

در اواخر قرن نوزدهم دانشمندان تصور می کردند به توصیـف کامل گیتی نزدیک شده اند. آنان می پنداشتند که فضا در همه جا با واسطه ای پیوسته به نام اتر پر شده است. پرتوهای نور و علائم رادیویی، امواجی در اتر بودند، درست همان گونه که صوت، امواج فشار در هواست. تنها چیزی که برای تکمیل نظریه لازم بود، اندازه گیری دقیق ویژگی های کشسانی اتر بود؛ پس از تعیین این ویژگی ها، همه چیز در جای خود قرار می گرفت.

اما به زودی و به تدریج، مغایرت هایی با اندیشه اتر همه جاگیر پدیدار گردید. انتظار می رفت نور در اتر با سرعت ثابتی حرکت نمــــاید. مثلاً اگر در جهت نور حرکت می کردید، انتظار داشتید سرعت آن کم تر به نظر برسد، و اگر در خلاف جهت نور حرکت می کردید، انتظار داشتید سرعت آن بیشتر به نظر آید. اما به رغم آزمایش های متعدد، تلاش به منظور یافتن مدرکی برای تغییر سرعت نور در اثر حرکت در اتر، ناکام ماند.

دقیق ترین آزمایش ها توسط “آلبرت مایکلسون” و “ادوارد مورلی” در سال 1887 در مؤسسه “کیس کلیولند” در “اوهایو” انجام گردید. آن ها سرعت نور را در دو باریکه که نسبت به یکدیگر دارای زاویه قائمه بودند، مقایسه نمودند. آن ها چنیـــن استدلال می کردند که زمین با چرخش به دور محور خود و گردش به گرد خورشید، از میان اتر می گذرد و سرعت نور در این دو باریکه باید متفاوت باشد. اما مایکلسون و مورلی اختلاف روزانه یا سالانه ای میان دو باریکه نور نیافتند. گویی نور، در هر جهتی که حرکت کنی، نسبت به تو با سرعتی ثابت حرکت می کند.

فیزیکدان ایرلندی، “جرج فیتزجرالد” و فیزیکدان هلندی “دیوید لورنتز”، نخستین کسانی بودند که گفتند اجسامی که در میان اتر حرکت می کنند، منقبض می شوند و ساعت ها کند می گردند. این انقباض و کند شدگی (اتساع)، چنان است که هرکسی به هر نحو که نسبت به اتر ، که فیتزجرالد و لورنتز آن را ماده ای واقعی می پنداشتند، حرکت کند، سرعت ثابتی را برای نور اندازه گیری خواهد نمود.

اما، این کارمند جوان اداره ثبت اختراعات سویس در برن به نام آلبرت اینشتاین بود که اتر را کناری نهاد و مسئله سرعت نور را یک بار برای همیشه حل کرد. او در ژوئن 1905 یکی از سه مقاله ای را نوشت که وی را به عنوان یکی از دانشمندان برجسته جهان معرفی کرد و در این راستا دو انقلاب مفهومی را آغاز نمود که فهم ما را از زمان-فضا و واقعیت تغییر دادند.

در مقاله 1905، اینشتاین نوشت:

حال که نمی توان آشکار ساخت که آیا در اتر حرکت می کنیم یا خیر، اصلاً مفهوم اتر زیادی است.

در مقابل، اینشتاین از این اصل آغاز کرد که قوانین علم باید به دیده همه ناظرانی که آزادانه حرکت می کنند، یکسان بنمایند. به ویژه، ناظران به هر شیوه ای که حرکت کنند، باید همه یک سرعت را برای نور اندازه گیری نمایند.

این، مستلزم رها کردن این اندیشه بود که کمیتی عام موسوم به زمان وجود دارد که همه ساعت ها اندازه می گیرند. هر کس، زمان شخصی خود را داشت. ساعت های دو نفر در صورتی با هم هماهنگ بودند که آن دو نسبت به یکدیگر در حال سکون باشند و نه این که حرکت نمایند. این نکته با چند آزمایش تأیید شد، از جمله آزمایش با ساعت بسیار دقیقی که دور جهان گردانده شد و سپس با ساعتی که در محل ساکن مانده بود، مقایسه گردید. اگر می خواستید بیشتر زندگی کنید، می توانستید به سوی شرق پرواز کنید تا سرعت هواپیما به سرعت چرخش زمین افزوده شود. اما خوردن غذای هواپیما همان و از میان رفتن آن کسر بسیار کوچکی از ثانیه که به عمرتان افزوده می شد، همان.

اصل موضوع اینشتاین که قوانین طبیعت باید به دیده تمام ناظرانی که در حرکت آزاد هستند یکسان بنماید، مبنای نظریه نسبیت بود که از آن رو چنیــــن نامیده می شود که حکایت از آن دارد که “فقط حرکت نسبی مهم است.” زیبایی و سادگی آن برای بسیاری از دانشمندان و فیلسوفان متقاعدکننده بود. اما مخالفت های بسیاری هم به جای مانده بود. اینشتاین دو مطلق علم قرن نوزدهم را واژگون کرده بود:

سکون مطلق که با اتر نمایش داده می شد و زمان مطلق یا عامی که تمام ساعت ها اندازه گیری می نمودند.
مردم می پرسیدند آیا این بدان معناست که معیار اخلاقی مطلقی وجود ندارد، که همه چیز نسبی است؟

این ناراحتی در دهه 1920 و 1930 ادامه یافت. هنگامی که در سال 1921 جایزه نوبل به اینشتاین داده شد، این امر به دلیل کار مهم- اما با معیارهای اینشتاین، جزئیِ- دیگری بود که در سال 1905 انجام داده بود. به نسبیت، که تصور می رفت بسیار بحث برانگیز است، اشاره ای نشد. هنوز هم من هفته ای دو یا سه نامه دریافت می کنم که می گویند اینشتاین اشتباه کرده است. با این همه، اکنون، جامعه علمی نظریه نسبیت را به طور کامل پذیرفته است و پیش بینی های آن در کاربردهای بیشمار تصدیق شده اند.

یکی از نتایج مهم نسبیت، رابطه میان جرم وانرژی است. این اصل اینشتاین که سرعت نور باید به دیده همه یکسان باشد، نشان می داد که هیچ چیز نمی تواند از نور سریع تر حرکت نماید. آن چه روی می دهد این است که با مصرف انرژی برای شتاب دادن به ذره یا سفینه، جرم شیء افزایش می یابد و شتاب بیشتر دادن به آن را دشوارتر می سازد. شتاب دادن به ذره تا سرعت نور ناممکن است زیرا به مقداری نامتناهی انرژی نیاز دارد. هم ارزی جرم و انرژی به اختصار در معادله مشهور اینشتاین، mc^2= E نشان داده می شود، که شاید تنها معادله فیزیک باشد که مردم کوچه و خیابان هم آن را می دانند.

از جمله نتایج این قانون آن است که با شکافت هسته اتم ارانیوم به دو هسته با مجموعِ جرمی که اندکی کمتر است، مقدار زیادی انرژی رها می شود. در سال 1939، با شعله ور شدن آتش جنگ، گروهی از دانشمندان که به نتایج این امر پی برده بودند، اینشتاین را وادار کردند که بر تردیدهای صلح آمیز خود غلبه نمایـد و نامه ای برای رئیس جمهور روزولت بنویسد و در آن از وی بخواهد که ایالات متحده برنامه تحقیقات هسته ای را آغاز نماید. این، به پروژه منهاتان و بمب اتمی ای منتهی گردید که در سال 1945 بر فراز هیروشیما منفجر شد. برخی، اینتشاین را به دلیل بمب اتمی سرزنش می نمایند، زیرا او بود که رابطه میان جرم و انرژی را کشف کرد. اما مثل آن است که نیوتن را به دلیل کشف گرانش که موجب سقوط هواپیـــماها می گردد، سرزنش کنند. اینشتاین در پروژه منهاتان نقشی نداشت و انفجار او را وحشت زده کرد.

هرچند نظریه نسبیت به خوبی در چارچوبِ قوانین حاکم بر الکتریسیته و مغناطیس قرار می گرفت، اما با قانون گرانش نیوتن سازگار نبود. این قانون می گفت اگر توزیع ماده را در یک منطقه از فضا تغییر دهید، تغییر در میدان گرانشی در هرجای دیگری در گیتی بلافاصله احساس خواهد شد. این نه تنها بدان معنا بود که می توانید علائمی با سرعتی بیش از سرعت نور ارسال کنید (امری که نسبیت منع می کرد)، بلکه نیازمند زمان مطلق یا عامی نیز بود که نسبیت آن را به نفع زمان شخصی یا نسبیتی کنار گذاشته بود.

اینشتاین، در سال 1907 که هنوز در اداره ثبت اختراعات برن بود، از این دشواری آگاهی داشت، اما تا سال 1911 که به دانشگاه آلمانی پراگ آمد، تفکر جدی در باره این مسئله را آغاز نکرده بود. او دریافت که میان شتاب و میدان گرانشی رابطه نزدیکی وجود دارد. کسی که در اتاقکی بسته نشسته است، نمی تواند بگوید آیا در میدان گرانشی زمین در حال ســـکون است، یا موشکی در فضای آزاد به او شتاب می دهد. (این به دوران پیش از «پیشتازان فضا» مربوط می شود، اینشتاین مردم را به جای سفینه در آسانسور تصور می کرد. اما شما نمی توانید قبل از وقوع فاجعه در آسانسور، مسافت زیادی را برای شتاب گرفتن طی کنید یا آزادانه سقوط نمایید).

اگر زمین تخت بود هم می توانستید بگویید سیب به دلیل گرانش روی سر نیوتن افتاد و هم می توانستید بگویید سر نیوتن به سیب برخورد کرد زیرا او و سطح زمین به سوی بالا شتاب می گرفتند. اما، به نظر نمی رسد که این هم ارزی میان شتاب و گرانش برای زمین کروی چندان مفید باشد؛ مردم طرف دیگر جهان می بایست در جهت مخالف شتاب بگیرند، اما در فاصله ثابتی نسبت به ما باقی بمانند.

اینشتاین با بازگشت به زوریخ در سال 1912، با توفانی مغزی روبرو گردید. او دریافت اگر در هندسة واقعیت انعطافی وجود داشته باشد، ممکن است هم ارزی شتاب و گرانش مفید باشد. اگر جا-گاه (چیزی که اینشتاین ابداع نموده بود تا سه بُعد آشنای زمان را با بُعد چهارم یعنی زمان، در هم آمیزد) خمیده بود و نه آن گونه که تصور می شد، تخت، چه؟ تصور وی این بود که جرم و انرژی جا-گاه را به شیوه ای که هنوز می بایست آن را تعیین نماید، خمیده می سازند. اشیائی مانند سیب و سیاره تلاش می کنند در جا-گاه در مسیر مستقیم حرکت نمایند، اما چنین می نماید که میدان گرانشی مسیر آن ها را خمیده می سازد، زیرا جا-گاه خمیده است.

اینشتاین با کمک دوست خود، مارسل گروسمان، نظریه فضاها و رویه های خمیده را مطالعه کرد که برنارد ریمان چونان بخشی از ریاضیات انتزاعی و بدون تصور این که به جهان واقعی ربطی داشته باشد، پدید آورده بود. در 1913، اینشتاین و گروسمان مقاله ای نوشتند و در آن این اندیشه را مطرح ساختند که ما نیروهای گرانشی را چونان نِمود این حقیقت می دانیم که جا-گاه خمیده است. اما به دلیل اشتباه اینشتاین (که انسان بود و جایزالخطا) نتوانستند معادلاتی را بیابند که انحنای جا-گاه را به جرم و انرژی درون آن مرتبط سازد.

اینشتاین در برلین، به دور از مسائل داخلی و عمدتاً فارغ از جنگ، به کار ادامه داد تا سرانجام در نوامبر 1915، معادلات صحیح را یافت. اینشتاین در بازدید از دانشگاه گوتینگن در تابستان 1915 در باره اندیشه های خود با دیوید هیلبرت ریاضیدان بحث کرده بود و هیلبرت، مستقل از اینشتاین و چند روز پیش از وی، همین معادلات را یافته بود. با این همه، همان گونه که هیلبرت اذعان نموده است، افتخار نظریه جدید از آن اینشتاین بود. اندیشه وی، مرتبط ساختن گرانش با خمیدگی جا-گاه بود. به لطف دولت متمدن آلمان در این دوره بود که این بحث ها و مبادلات علمی حتی در دوران جنگ، می توانست بدون دشواری ادامه داشته باشد. چه تضادی با بیست سال بعد!

نظریه جدید جا-گاه خمیده را نسبیت عام نامیدند تا آن را از نظریه اولیه بدون گرانش، که اکنون نظریه نسبیت خاص خوانده می شد، متمایز سازند. در سال 1919 که هیئت اعزامی انگلیسی به آفریقای غربی، در حین خورگرفت (کسوف)، جابجایی اندکی را در موضع ستارگان نزدیک خورشید رصد کردند، این نظریه به طرزی شگفت تأیید شد. همان گونه که اینشتاین پیشبینی نموده بود، نور این ستارگان با عبور از کنار خورشید، خمیده می شد. این شاهدی است مستقیم بر آن که فضا و زمان خمیده اند، یعنی بزرگترین تغییری که از زمانی که اقلیدس در حدود 300 پیش از میلاد مبانی خود را نوشت، در درک ما از عرصه ای که در آن زندگی می کنیم، پدید آمده است.

نظریه نسبیت عام اینشتاین، فضا و زمان را از زمینه منفعلی که رویدادها در آن روی می دهند به شرکت کنندگان فعالی در دینامیک کیهان تبدیل نمود. این، به مشکل بزرگی منتهی شد که در انتهای قرن بیستم، هنوز در پیشانی فیزیک قرار دارد. جهان سرشار از ماده است و ماده جا-گاه را چنان خمیده می سازد که اجسام به سوی یکدیگر سقوط می کنند. اینشتاین دریافت که معادلات وی برای توصیف جهانی که در طول زمان تغییر نمی کند، جوابی ندارند. به جای رها کردن جهان ایستا و جاوید، که در آن زمان وی و اغلب مردم دیگر بدان باور داشتنـــد، معادلات را با افزودن جمله ای به نام ثابت کیهانی تغییر داد که فضا را در جهت دیگر چنـــــان خمیده می ساخت که اجسام از هم دور شوند. اثر رانشی ثابت کیهانی، اثر کششی ماده را خنثی می نمود و جهانی را ممکن می ساخت که تا ابد به جای خود باقی است.

معلوم شد که این یکی از بزرگترین فرصت های از دست رفته فیزیک نظری بوده است. اگر اینشتاین به همان معادلات اصلی خود وفادار مانده بود، می توانست پیش بینی نماید که جهان باید یا در حال انقباض باشد یا در حال انبساط. تا دهه 1920، که رصدهایی با تلسکوپ 100 اینچی مونت ویلسون انجام گرفت، امکان جهان وابسته به زمان جدی گرفته نشد. این رصدها نشان دادند هرچه کهکشان ها از ما دورتر باشند، سریعتر دور می شوند. به عبارت دیگر، جهان در حال انبساط است و فاصله میان دو کهکشان با گذشت زمان به طرز یکنواخت افزایش می یابد. اینشتاین بعدها ثابت کیهانی را بزرگترین اشتباه عمر خود خواند.

پس از جنگ جهانی دوم به متفقین اصرار کرد برای مهار بمب اتمی، حکومتی جهانی برقرار سازند. در سال 1952 ریاست جمهوری دولت جدید اسراییل به وی پیشنهاد شد، اما آن را نپذیرفت. زمانی نوشته بود «سیاست امری است لحظه ای در حالی که معادله به ابدیت تعلق دارد». بهترین گورنوشت و یادمان برای او، معادلات نسبیت عام است.

جهان در طول 100 سال گذشته بسیار بیش از هر قرن دیگری در طول تاریخ تغییر کرده است. دلیل این امر نه سیاسی است و نه اقتصادی، بلکه فناورانه است، فناوری هایی که مستقیماً از پیشرفت های علوم پایه سرچشمه گرفته اند. بدیهی است که برای این پیشرفت ها، نماینده ای بهتر از اینشتاین، مرد قرن مجله تایم، وجود ندارد.

پروفسور هاوکینگ، نویسنده تاریخ مختصر زمان، صاحب کرسی ریاضیات دانشگاه کمبریج، که زمانی به نیوتن تعلق داشت.

منبع : سی پی اچ

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٢ توسط امیر ارسلان حدیدی

رنه دکارت (1650-1569 م.) را معمولاً بنیان گذار فلسفه جدید می‌دانند، و این چندان از واقعیت دور نیست. او نخستین مردی بود که در فلسفه جدید نبوغی والا نشان داد و نظریات وی در طبیعیات و فیزیک و نجوم نو تأثیری بسزا کرد. و اگر چه بسیاری از میراث‌های فلسفه مدرسی را نگاه داشت، اصولی را هم که گذشتگان بیان کرده بودند یکسره نپذیرفت، ولی کوشید فلسفۀ کاملی بنیاد نهد که سازمان تازه‌یی داشته باشد. این کار از روزگار ارسطو به بعد اتفاق نیفتاده بود، و معلول اطمینان جدیدی بود که اهل علم به تازگی پیدا کرده بودند و این همه از آثار پیشرفت دانش بود. در آثار و تصانیف دکارت، نوعی طراوت و زیبایی بود که از روزگار افلاطون تا عهد وی در هیچ نوشته‌یی وجود نداشته است. فلاسفۀ میان آن دو، یعنی ارسطو و دکارت، بیشتر آموزگار بودند و اختراعات و اشتغالات علمی اندکی ظاهر گشته ‌بود. دکارت می‌نوشت، نه مانند آموزگاری؛ بلکه چون کاشف و پژوهنده‌یی بزرگ، ولی ترسان از فاش کردن آنچه یافته‌است. روش و سبک او آسان و بی‌تکلف بود، مخاطب او هم، بیشتر هوشمندان بودند تا تودۀ مردم ... برای فلسفه جدید بخت یاری بزرگی بود که پیش‌تاز آن، از ذوق ادبی سرشار و تحسین آمیزی برخوردار بود. اخلاف وی، در همۀ اروپا و نیز در انگلستان، تا روزگار کانت، روش او را نگاه داشتند، ولی تنها چند نفرشان توانستند سبک نگارش و تألیف او را تقلید کنند.

 

  1. حیات و مصنفات او

وی در 31 مارس 1596 در لاهه یکی از توابع کوچک تورین از شهرهای فرانسه از مادر زاد. او سومین پسر یک مشاور یا عضو پارلمان از ایالت بریتانی بود. در سال 1604م. پدرش او را به کالج لافلش که هانری چهارم آنرا بنا کرده، و با همت کشیشان یسوعی انجمن مسیح آغاز بکار کرده‌‌بود- فرستاد. دکارت تا سال 1612م. در کالج ماند. در سالهای اخیر به مطالعه منطق، فلسفه و ریاضیات پرداخت. او خود از شوق وافر خود به کسب دانش سخن می‌‌گوید، و واضح  است که دانشجوی با حرارت و شاگرد با استعدادی بوده‌است. «من احساس نمی‌کردم که نسبت به هم سالان خود پایین‌تر باشم؛ اگر چه در میان آنها کسانی بودند که قرار بود جای استادان ما را بگیرند». وقتی بیاد آوردیم که بعدها دکارت با تندی و مخالفت سختی، همچون یک شاگرد مدرسه، بیشتر آنچه را که خوانده – بجز ریاضیات- مورد انتقاد قرار می‌دهد، و از فراگرفتن آنها ناخرسند است؛ بطوری که پس از فراغ از تحصیل برای مدتی رشته تحصیل را رها می‌سازد، ممکن است وسوسه شویم و نتیجه بگیریم که وی از استادان خویش رنجیده و نسبت به نظام آموزشی آنان تنفر یافته و آنرا تحقیر کرده‌است. ولیکن حقیقت، از این تصور کاملاً به دور است. زیرا وی از «یسوعیان» لافلش با مهر و احترام یاد می‌کند، و نظام آموزشی آنان را از بیشتر موسسات تربیتی مرسوم آن روزگار سخت برتر و عالی‌تر می‌شمارد. از تصانیف وی آشکار می‌شود که بهترین تعالیم موجود در چهارچوب سنت را فرا گرفته‌است. با این همه وقتی که به عقب برمی‌‌گردیم، و نتیجه‌یی را که از کیفیت تعلمیات سنتی گرفته می‌نگریم، بویژه در بسیاری از شعبه‌های علوم، می‌بینیم که دکارت نظر می‌دهد که آن تعلیمات بر پایه استواری قرار ندارد. از این روی، وی با طعنه و «ریشخند علمی» خاطرنشان می‌سازد که «فلسفه ما را تعلیم می‌دهد که بوسیله یکی از مظاهر حقیقت، درباره همه اشیاء و امور سخن بگوییم، و ما را ملزم می‌سازد که آنرا تحسین کنیم؛ بدون آنکه چیزی یاد بدهد!» و از همین جاست که می‌بینیم با وجود اینکه برای چندین قرن، بهترین مغزها به فلسفه مشغول بوده‌اند، «ساده‌ترین موضوعی در آن نمی‌توان یافت که مورد نزاع، و نتیجه مشکوک نباشد».

در عوض، ریاضیات به سبب یقینی بودن و سادگی، مطابق طبع او بوده، اگر چه در سالهای جوانی گفته‌است:« من هنوز راه صحیح بکار بردن آنرا نیافته‌ام». جای دیگر راجع به تعالیم این مدرسه می‌‌گوید: « این تعالیم برای من در ریاضیات جدید زمینه خوبی ایجاد کرد که نظیر آن را در دانشگاههای آن روز کسب نمی‌توانستم کرد».

دکارت، پس از ترک لافلش، برای مدت کوتاهی سرگرم کارهای عادی بود و چون پدرش مبل کافی مال اندوخته و صاحب زمین بود، پس از درگذشت او دکارت مرده ریگ پدر را بفروخت، و پول خود را بکار انداخت، و از این راه سالانه مبلغی حدود شش یا هفت هزار (6000 یا7000 فرانک) فرانک بدست می‌آورد، و بدین طریق از گیرودار مادی فارغ شد، و بزودی تصمیم کرد که به مطالعه و تحصیل از «کتاب جهان» بپردازد، و چنانکه خود می‌خواست در جستجوی دانشی برود که برای زندگانی سودمند باشد. بنابراین در قشون شاهزاده موریس اهل ناسوئو درآمد. و آنچه از حقیقت امر برمی‌آید، وی این کار را برای خاطر حرکت از زادگاه خود کرد نه به دلیل دوستی و علاقه به سپاهیگری؛ و همین شغل خود را با پژوهش‌های ریاضی درآمیخت. در همین روزگار، وی چند نامه و یادداشت و رساله‌یی در موسیقی نوشت که پس از مرگ او انتشار یافت.

در سال 1616م.، دکارت خدمت موریس ناسائویی را ترک کرد و به آلمان رفت و در آنجا مراسم تاجگذاری امپراطور فردیناند را که در فرانکفورت انجام می‌گرفت مشاهده‌کرد. پس از آن به قشون «مکسیمیلان باواریایی» پیوست و در نوبرگ نزدیکی دانوب توقف کرد، و در همین ایام بود که در گوشه خلوت شروع به پایه گذاری فلسفه خویش کرد. بطوری که خودش می‌گوید: در دهم نوامبر 1619م. سه خواب متوالی دید که او را متقاعد کرد که: مأموریت وی پژوهش حقیقت از راه عقل است؛ و با خود پیمان کرد زیارتی از مشاهد متبرکه لورتو در ایتالیا مانند«أورلیدی» بکند. خدمات نظام بعدی در بوهیمیا و مجارستان، و مسافرت به سیلیرنا و شمال آلمان و هلند، وی را انجام نذر خود در آن تاریخ بازداشت. در همین مسافرت در رینس با یکی از بستگان نزدیک خود ملاقات کرد. درسال 1623م. راه خود را به ایتالیا انداخت، و پیش از آنکه به رم برود به زیارت لورتو مشرف شد.

برای چند سال دکارت در پاریس اقامت کرد، و در آنجا از مصاحبت و دوستی مردانی چون: مرسن که یار و همشاگردی دورۀ تحصیل او در لافلش بود بهره‌مند شد، و از کاردینال دبرول تشویق‌ها دید. ولی زندگانی در پاریس را مطبوع نیافت، ودر سال 1628م. به هلند آمد تا سال 1649 آنجا ماند، جز اینکه در سالهای 1644و1647و1648 به فرانسه رفت و دیدارهای کوتاهی از آنجا انجام داد .

انتشار رساله درباره عالم به سبب محکومیت گالیله(1642-1564م.) معوق ماند و تا 1677 منتشر نشد. در واقع وی در بدعت‌هایی که گالیله آورده ‌بود شریک او بود. برخی می‌گویند: وی محکومیت پنهانی گالیله را شنید، و آن نخستین محکومیت وی بود به سال 1616، و تصمیم کرد از انتشار کتاب خود دست بردارد. دلیل او برای نشر نکردن کتاب این بود که: دو نظریه بدعت آمیز در آن آمده‌بود: حرکت زمین، و عدم تناهی عالم. این کتاب هرگز کاملاً انتشار نیافت، ولی برخی قسمت‌های آن پس از مرگ وی چاپ شد.

در سال 1637 دکارت کتاب گفتار در روش درست بکاربردن عقل، و پژوهش حقیقت علوم را همراه با سه گفتار در مناظر و مرایا(نور)، و کائنات جو(=کیهان شناسی) و هندسه منتشر کرد. کتاب قواعد بکار بردن عقل را اگر چه به سال 1628 به رشته تحریر کشید، ولی پس از مرگش انتشار یافت.

در سال 1641 تأملاتی در فلسفه اولی را با شرحی به زبان لاتین منتشر کرد. این کتاب، با شش مجموعه از ردها و انتقادات که بوسیله متألهان و خدادانان مختلف و فلاسفه ارائه شده بود، و نیز با پاسخهای دکارت بر آن انتقادها و ردها همراه بود. مجموعه نخستین، حاوی انتقادات کاتروس بود که متکلمی هلندی بود؛ مجموعه دوم شامل انتقادات گروهی از فیلسوفان بود؛ مجموعه سوم و چهارم و پنجم، به ترتیب انتقادات هابز و آرنولد و گاسندی را دربرداشت، و  مجموعه ششم نیز حاوی نظرات انتقادی یک گروه دوم از متکلمان و فیلسوفان بود.

در سال 1642 چاپ دیگری از تأملات انتشار یافت که حاوی یک مجموعه دیگر از انتقادها و نظرات مهم از بوردین یسوعی بود؛ و همراه بود با پاسخهای دکارت، و نیز نامه‌هایی از پدر داینه که از یسوعیان دانشمند و از معلمان فلسفه در لافلش بود؛ و دکارت نسبت به وی احترام خاصی داشت. یک ترجمه از تأملات به زبان فرانسه در سال 1647 انجام گرفت. چاپ دوم همین ترجمه با آن هفت مجموعه ردها و انتقادات در همان سال انتشار یافت. ترجمه فرانسوی بوسیله دوک دولوینس انجام گرفت نه به قلم خود دکارت؛ ولی چاپ اول این ترجمه را خود دکارت هم دیده، و در برخی مواضع تجدیدنظر هم کرده‌بوده‌ است .

کتاب اصول فلسفه که دکارت آن را به زبان لاتین نوشته بود، در سال 1644 چاپ شد. این کتاب را آبه کلوپیکو به فرانسه برگردانید، و پس از اصلاحاتی که بوسیله خود دکارت در آن انجام گرفت، در سال 1647 انتشار یافت. در مقدمه این کتاب نامه‌یی از مصنف برای مترجم ضمیمه بود که: در آن مقصود خود را از تألیف این کتاب بیان داشته بود. در سال 1649 به خواهش یکی از دوستان، و گویا خلاف میل مؤلف- رساله‌یی زیر عنوان "انفعالات نفس" نوشت که اندکی پیش از فوت دکارت ا نتشار یافت. گذشته از این‌ها، یک گفتار ناتمام در دست است بنام "پژوهش حقیقت در پرتو طبیعت" که یک ترجمه لاتین از آن در سال 1701 انتشار یافت؛ و یک مجموعه یادداشت درباره سؤالاتی چند، که جوابی است از دکارت درباره کتابی در طبیعت ذهن که به کوشش دو تن بنام رگیوس و لروی اتر‌ختی نگارش یافته‌بود؛ نخستین این دو تن، از دوستان حکیم، و دومین از مخالفان او بود.

از میان همه این آثار، آنچه در فلسفه شهرت فراوان یافته، و بیش از پیش دربارۀ آن سخن موافق و مخالف گفته شده همان رساله «گفتار در روش...» است که خوشبختانه به انشای درست و مفهوم حکیم مرحوم محمدعلی فروغی به فارسی ترجمه شده‌است بطوری که خود دکارت هم می‌گوید: نزدیک به نیمی از اصول فلسفه او در این رساله کوچک بیان شده‌است. خود او می‌گوید: «در باواریا در زمستان 20-1619م. درباره اصولی که در رساله گفتار بیان داشته‌ام می‌اندیشیدم. هوا سرد بود و اوایل صبح بود نزدیک بخاری ایستاده ‌بودم و تمام روز را تأمل‌کنان آنجا ماندم و نیمی از فلسفه خود را در آنجا دریافتم تا اینکه از آن حال بازآمدم.» نیازی به گفتن نیست که این سخن را به عنوان مطلبی شاعرانه و ادیبانه باید پذیرفت. و نیز باید دانست که: سقراط عادت داشت تمام روز را روی برف بایستد و به تأمل بپردازد، ولی ذهن دکارت تنها وقتی که گرم بود و در برابر بخاری ایستاده‌بود، کار می‌کرد!

در سپتامبر 1649م. دکارت هلند را ترک کرد. و برای خاطر دعوتهای پی درپی شاهزاده خانم کریستینا به سوئد رفت. این شاهزاده خانم سخت با فضیلت و کمال بود و می‌خواست با فلسفه دکارت آشنا شود، و براساس آن فضایل خود را بیفزاید. سختی سرمای زمستان، با عادت ویژه دکارت که تا دیروقت روز در تختخواب خود دراز می‌کشید سازگار نبود، وآنگهی به خواهش شاهزاده می‌بایست ساعت 5 صبح به کتابخانه او برود. این امور روز بروز بر ضعف طبیعی مزاج وی می‌افزود. سرانجام نیز به تب سختی گرفتار شد، و بیماری مختصر به ذات الریه انجامید. بنیاد دهنده فلسفه جدید ماه ژانویه را با بیماری سخت گلاویز بود، و در فوریۀ 1650م. رخت به جهان دیگر برد.

ماخذ: کتاب سه فیلسوف

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/۳ توسط امیر ارسلان حدیدی

نام کرمانشاه در عرصه فرهنگ و هنر همواره با نام آوران بزرگی همراه است که متاسفانه کمتر ابعاد آن برای نسل جوان این استان تبیین شده است . رمان 900 صفحه ای و ارزشمند "شوهر آهو خانم " اثر ماندگار علی محمد افغانی نویسنده شهیر کرمانشاهی از آن دست کتابهایی است که موضوع آن فارغ از داستان ها و ماجراهای معمولی ، تحولات عمیق یک جامعه را در برهه ای حساس از تاریخ این مملکت به تصویر می کشد . تاریخی که نقطه عطفی در تحولات سیاسی و اجتماعی کشور ما محسوب شده و اثرسیاست های سیاستمداران آن روزگار را در زندگی روزمره مردم بازتاب می دهد . شوهر آهو خانم داستان جذاب و گیرایی است از حوادث سال 1313 کرمانشاه و توصیفی است از زندگی در یک جامعه به ظاهر آرام که در بطن خود حوادث عجیب و غریبی دارد . آهو خانم زن خانه دار و بردباری که نماد زن سنتی ایرانی است زندگی آرام و مسالمت آمیزی با سید میران دارد ، سید میران که صاحب یک مغازه نانوایی است فردی است مذهبی ، خانواده دوست و دست به خیر که در سن 50 سالگی با هما آشنا شده و تحت تاثیر افسون او قرار می گیرد . هما زنی مطلقه و زیبا رو که در همان برخورد اول سید میران را شیفته خود می کند ، به واسطه بولهوسی ، سرکشی و "متجدد" بودن تلاش می کند تا از پیله ای که سنت های اجتماع به دور او تنیده است به در آید اما از آن طرف بام افتاده و در سراشیبی سقوط اخلاقی قرار می گیرد ، بدین ترتیب  سید میران برای نجاتش او را به عقد خود درآورده و رسما هووی آهو خانم می شود . حضور هما در خانه سید میران ، زندگی ساده و آرام آنان را به صحنه تنازع بقایی تبدیل می کند که تمام ماجراهای داستان حول آن قرار می گیرد . آهوخانم صبورانه از کانون خانوادگی‌اش دفاع می‌کند و هما با حوصله به راندن او از صحنه مشغول می‌شود. اما دفاع یأس ‌آمیز آهوخانم ، توسل به همسایگان و دوستان، دعا ونذر و جادو  نتیجه‌ای نمی‌دهد و او روز به روز بیشتر عقب‌نشینی می‌کند......  حوادث و اتفاقات داستان شوهر آهو خانم که مصادف با زمان اصلاحات رضا خان و ماجرای کشف حجاب است تاثیر یک رفورم سیاسی را در زندگی روزمره مردم طبقه پایین جامعه به خوبی  نشان می دهد . اصلاحات رضاشاه که می خواهد آن را "دستوری" و از "بالا" اجرا نماید و توسط پشت میزنشین ها و چکمه پوش ها  اشاعه اش دهد سبب فرو رفتن زن بی فرهنگی همچون هما در منجلاب فساد و گمراهی میگردد که افغانی تیزبینانه این ماجراها را در داستانش برحسته می کند  توصیف زیبای افغانی از آهوخانم و آدم ها و ماجراهایی که گرد او شکل می گیرند و آرامش و قابل اعتماد بودن او آنچنان تصویری واقعی و جذاب به داستان می دهد که افغانی را در ردیف یکی از بزرگترین رئالیست های عصر حاضر قرار می دهد ، گیرایی داستان به نحوی است که خواننده را تا پایان ماجرا درگیر و همراه خود می کند و از این حیث می توان رمان شوهر آهو خانم را با آثار بالزاک و تولستوی مقایسه کرد . چاپ سیزدهم اثر ارزشمند علی محمد افغانی شاید تلنگری باشد به اصحاب و دست اندرکاران فرهنگ و هنر کشور که بیش از پیش ، قابلیت های فرهنگی این استان را مد نظر داشته باشند .

 از صدای کرمانشاه

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ توسط امیر ارسلان حدیدی

در آستانه مراسم پنجاهمین سال تاجگذاری ناصرالدین شاه (1275 خورشیدی) چهارمین شاه خاندان قاجار، ناصرالدین شاه هنگام زیارت در صحن شاه عبدالعظیم در شهر ری، به دست میرزا رضا کرمانی یکی از مریدان سیدجمال الدین اسد آبادی و به تحریک او توسط یک طپانچه کشته شد. طبق استناد بر تاریخ یکصد ساله ایران، دربازجویی ها یا استنطاقات انجام گرفته از ضارب (میرزا رضای کرمانی)، مطالبی در رابطه با یهودیان عنوان شده است که بی تردید می تواند نشانگر انسانیت و معرفت وی در رابطه با حمایت از حق و حقوق مظلومان و ستمدیدگان به ویژه اقلیت های دینی بوده باشد. در بخشی از اعترافات، میرزا رضای کرمانی گفته بود "من قبلاً وسیله بهتری داشتم که ناصرالدین شاه را بکشم بدون آنکه گرفتار شوم، بدین ترتیب که اطلاع یافتم که شاه به باغ یکی از اعیان برای گردش می رود پس خود را به باغ رسانده مخفی شدم، شاه آمد و کشتن او بسیار آسان و راه فرار برای من باز بود اما او را نکشتم، زیرا عده ای یهودی در آن روز (یکی از اعیاد کلیمیان) برای تفریح در آن باغ اقامت داشتند و اگر شاه کشته می شد و من فرار می کردم، خون را به گردن یهودیانی که در باغ حضور داشتند می انداختند به این دلیل من از انجام آن امر منصرف شدم."

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱ توسط امیر ارسلان حدیدی

نیکلای واسیلویچ گوگول نویسندهٔ بزرگ روسی, متولد یکی از شهرهای مرکزی اکراین است. او درام‎نویسی طنزپرداز بود و بنیانگذار مقولاتی در ادبیات روسیه بود که به نقد واقعگرایانه معروف شد. انتشار رمان «نفوس مُرده» در ۱۸۴۲ او را به اوج شهرت رساند. آنچه نثر گوگول را در میان سایر آثار منثور بارز می‌سازد بازی‌های زبانی اوست که به عنوان یکی از شگردهایش در نویسندگی محسوب می‌شود. گوگول اواخر عمرش تحت تأثیر کشیشی متعصب، پدر کنستانتینفسکی، قرار گرفت و دنباله‎ی نفوس مُرده را سوزاند؛ آن‎هم فقط ده روز پیش از مرگش. او در ۴ مارس ۱۸۵۲ در آستانه‎ی جنون درگذشت.گوگول  داستانهای کوتاه واقع گرایانه می‌نوشت و داستان «شنل» او را آغازگر سبک واقع گرایی دانسته‌اند و اشارهٔ داستایوسکی به داستان «شنل» او ناظر به همین معناست که "همه ی ما از زیر شنل گوگول بیرون آمده‌ایم!"

داستان شنل سرگذشت غم‌انگیز کارمند حقیری است که پس از سالها محرومیت موفق می‌شود شنلی تهیه کند تا خود را گرم نگه دارد، اما در نخستین روز استعمال آن را از او می‌دزدند و از این غصه بیمار می‌گردد. وصف بینوایی مرد بیچاره و فداکاریهای او برای خرید شنل، شبهایی که در تاریکی بسر می‌برده و چراغ روشن نمی‌کرده، مقدار غذایی را که از برنامه زندگی حذف کرده و چشم‌ پوشیهای او از خرید چیزهای ضروری زندگی، همه اینها چنان است که خواننده را به نوعی تشویش دچار می‌کند.
آکاکی کارمندی‌ست که هیچیک از همکارانش او را نمی‌فهمند. مسخره‌اش می‌کنند و مثل یک دلقک به وی خندیده و با او رفتار می‌کنند. تا جایی که آکاکی تصمیم می‌گیرد خودش را زیر یک شنل نو مخفی کرده و با توسل جستن به شنل احترام جامعه را به‌خود جلب کند! در شنل، تنها کسی که خواننده نمی‌تواند با او همزاد پنداری کند، آکاکی‌ست. البته این ترس و یا مسخرگی آکاکی نیست که به داستان نمود می‌دهد بلکه موقعیت شغلی و محیط کارمندی اوست که حقیر و سیاه جلوه می‌کند. آکاکی التماس می‌کند تا همکارانش او را اذیت نکنند. برای رهایی خود از موقعیت و لحظه‌ای که طبیعت و یا سرنوشت برای او پیش آورده التماس می‌کند،

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/۱٢ توسط امیر ارسلان حدیدی

در اوایل دهه‌ی چهل،در باشگاه معلمان تهران  عده‌ی زیادی گرد آمده بودند تا از زبان سید‌حسن تقی‌زاده از مشروطیت بشنوند.در پاسخ یکی از سؤال‌ها شنوندگان شنیدند گفت؛* ملیحه نگذاشت*.سکوتی حکم‌فرما بود. حاضران می‌پرسیدند کدام ملیحه نگذاشت مشروطه چنان که باید به بر نشیند؟سخنران با تجربه، با خونسردی تمام گفت: ملیحه نگفتم. و با سکوتی اضافه کرد: *گفتم  مدیحه.* ‌ ‌

وی گفت: وقتی مشروطه شد، به‌خیال آن افتادیم که حل شد همه مشکل ما. چون که تمام مشکل را در تغییر قدرت می‌دیدیم؛ و هیچ‌کس ما را نگفت که باید خود را نیز تغییر دهیم. همه‌ی خیالمان این بود که قدرت را کوتاه‌کنیم، قدرت شاه را و هیچ به اندیشه‌ی قامت خود نبودیم که آن را هم بالا بریم.منورالفکرها که ما بودیم، خودمان نمی‌دانستیم تا به مردم هم بگوییم. پس همه‌ دعوایمان با محمدعلی شاه بود. تغییر خودمان را از یاد بردیم و از این‌رو بود که هر کس منبری یافت و جریده‌ای گرفت، به مدیحه متوسل شد *؛ مدیحه‌ی مردم که انگار از اول خلقت می‌دانسته‌اند در جامعه‌ای که در آن حق اظهار‌نظر و رأی دارند،* *چه‌گونه باید زیست و در کشوری که تحکم پادشاه مقتدری بر آن حکم‌فرما نیست، چه‌گونه کار خود گذراند.*  پس قدرت قهار را که محمد‌علی‌شاه بود راندیم، اما چون به تغییر خود همت نگماشته بودیم، مردم همان ماندند و مناسب مشروطه نشدیم. *لباسمان مشروطه شد و درون لباس، همان استبدادی ماند*. پس گرفتار بیست سال هرج‌و‌مرج شدیم. *استبداد را از کاخ سلطنتی برونراندیم، اما در خانه‌ها و از روابط* *درونی‌مان پنهانش‌کردیم*. تبعه‌[شهروند] خوبی برای مشروطه نشدیم. محمدعلی‌شاه را به زاری فراری دادیم و ملکه‌ جهان را به گریه انداختیم، اما هر‌کدام محمد‌علی‌شاهی بودیم که به سفارت پناهنده نبود.

محمود فاضلی بیرجندی

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/۱ توسط امیر ارسلان حدیدی

داستان درباره پسر باهوشی‌ست با پدری نجار که از همان کودکی تصمیم می‌گیرد وارد جرگه اعیان شود.. آن‌هم در دورانی که اختلاف طبقاتی در فرانسه یک موضوع بسیار مهم بوده است.
پسر برای رسیدن به هدف، با نقاب ریاکاری وارد بازی روزگار می‌شود. سرشت خوب او با این نقاب- که خود فکر می‌کند برای رسیدن به هدف وظیفه دارد خوب حفظش کند-در تناقض است و این تناقض دست‌مایه موضوعات جالب داستان می‌شود...انتخاب شغل کشیشی همراه با نقاب ریا و یک ذات هوشمند، سرنوشت متفاوتی را برای پسر می‌سازد..

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢٠ توسط امیر ارسلان حدیدی

بابک صحرانورد

مقدمه:

فلسفه ی کلاسیک با  هگل  به پایان رسید، زیرا از آن پس دیگر ساختن دستگاه های فراگیر فکری که همه چیز را به گونه ای هماهنگ، معقول و مشروع در برگیرد، به کار ابلهانه ای تبدیل شده است. چنین کاخ هایی هنوز شگفت آورند، اما دیگر کسی نمی تواند در آنها زندگی کند. خوشایندی و واقعیت وجود انسان، خطرها و پیروزی های آن، تلخی ها و شیرینی های آنرا باید در بیرون و در میان خیابان جستجو کرد.

یکی از فلسفه های دوران اخیر که همچون مارکسیسم  از فلسفه ی هگل منشعب شد و توانست چنین جایگاهی پیدا کند، بی شک فلسفه ی اگزیستانسیالیسم است که بیشتر به مدد آراء، اندیشه ها و تلاش های کسی چون ژان پل سارتر به خیابان ها و کافه ها کشیده شد و در واقع از کلاس های خشک و رسمی درس فلسفه وارد بطن جامعه شد .

 

تاریخ :

فلسفه ی اصالت وجود یکی از شایع ترین نهضت های فلسفی مغرب زمین است. مبانی ایدئولوژیکی این نهضت فکری در نظریات اصالت نمودی ادموند هوسرل فیلسوف ایدئالیست آلمانی و کیرکگارد فیلسوف دانمارکی نهفته است.

گفته شده که قبل از کیرکگارد مقدمه این فلسفه در افکار متفکرانی که رنگ دینی داشتند مثل پاسکال می توان دید.

کتاب اندیشه های پاسکال سعی دارد چگونگی کوشش بشر برای فراموش کردن وضع و موقعیت خود را از طریق انحراف و فلسفه نشان دهد. فلسفه صرفاً می تواند ما را به شک گرایی برساند که ما باید خود را از شک گرایی با استفاده از شناخت شهودی حقیقت محفوظ بداریم. ما در جستجوی سعادتیم اما آن را جدای از دین نخواهیم یافت.

دیدگاه های پاسکال به سختی تشکیل یک کل منسجمی را می دهند. پاسکال دیدگاه خاصی در مورد مذهب داشت یه این معنی که تنها ایمان است که شناخت بر آن استوار باشد و نه چیز دیگر. دیدگاه دینی او کاملاً علیه فلسفه است. در دوران معاصر پاسکال به خاطر تصویری که از وضع و موقعیت بشر ارائه کرده است مورد توجه متفکران اگزیستانسیالیسم قرار گرفته است.

 

کلمه :

اصطلاح « اگزیستانسیالیسم یا وجود»  هستی ناآگاه و درونی انسان را به معنی شکل متمایزی از وجود بالفعل اشیاء و عالم تلقی می کند. به این معنی اگزیستانسیالیسم به آن صورت که وجودی های غربی معتقدند در لحظه های بحرانی نظیر لحظه ی مرگ تجلی می کند، نمایان می شود.

داستایوفسکی می گوید: «اگر خدا- واجب الوجود- نباشد ، هر کاری ممکن است.»  

این سنگ بنای اول اگزیستانسیالیسم است. در واقع اگر واجب الوجود نباشد هر کاری مجاز است. پس انسان وانهاده شده است. زیرا بشر، نه در خود و نه در بیرون از خود، امکان اتکا نمی یابد . باید گفت که بشر، از همان گام اول، برای کارهای خود عذری نمی یابد، وسیله ای نمی یابد تا مسولیت وجود خود را بر آن بار کند .

ارائه تعریفی جامع از اگزیستانسیالیسم عملاً محال است. ولی می توان به یک مضمون که اگزیستانسیالیسم را از صور سنتی تر فلسفه متمایز می کند، اشاره کنیم. و اینکه تاکید اصلی فلسفه ی وجود بر انسان است. این به این معنا نیست که این فلسفه لزوماً انسان مدارانه است، بلکه فقط به این معناست که وقوف دارد بر این که آدمی کلید فهم عالم است و نخستین پرسشی که فلسفه باید به آن بپردازد این است که آدمی چیست؟

سارتر معتقد بود که وجود گرایی انسان گرایی است. مقصودش این بود که فلاسفه اگزیستانسیالیست انسانیت را مبدأ کار خود قرار می دهند.

دلمشغولی و توجه کلی وجود گرایی ارائه شرح و روایتی است از این که وجود داشتن در مقام انسان در جهان چگونه است و به چه می ماند؟ هر چند اجماع و اتفاق رأی کاملی در این باره وجود ندارد که این شرح و روایت باید چه محتوایی داشته باشد: هم بی خدایی سارتر و هم تفکر دینی مارسل و بوبر در اندیشه وجود گرایی جای داده شده اند.

علی اصول مبانی نظری این فلسفه بر حمایت از هر نوع اندیشه ضد عقلی استوار است. به عبارت دیگرجهان درونی خود تنها به یاری اشراق و نور باطن قابل دریافت است. آزادی به معنای این فلسفه با یک دید اصالت ارادی بررسی می شود. پیداست آزادی به این معنی مستلزم انکار وابستگی آن به ضروریات عینی است. اگزیستانسیالیسم اعلام می دارد در صورتی که خدایی وجود ندارد‌، اقلاً موجودی هست که وجود او قبل از جوهر اوست .

اگزیستانسیالیسم در برابر این عقیده که ماهیت یا جوهر انسان، شخصیت و سرنوشت هر کس را تعیین می کند، معتقد است که:

هستی هر کس واقعه ای منحصر به فرد و مقدم است. ماهیت یا ذات هر کس محصول تدریجی و دائم التغیر هستی او در جریان زمان است. در اگزیستانسیالیسم هایدگر و سارتر، هستی انسان پس از مرگ خدا هم مورد مطالعه قرار می گیرد یعنی تنهایی و اضطراب فرد در جهانی تهی از رهنمود الهی و ارزش اخلاقی .

این فلسفه به تحقیق در حیات فردی و جهان درونی شخص می پردازد، و از طرف دیگر، به مدعیات و دستورات علم کمال بی اعتنایی را دارد و آنها را نسبت به مصالح دقیق فلسفه بیگانه می داند. این فلسفه اشکال گوناگون دارد و بعضی مخالف بعضی دیگرند. هر چند آنان روش واحد به کار می گیرند و خاستگاه آنها یکی است ، اغلب به نتایجی کاملاً ناسازگار و غیر موافق می رسند . بعضی مانند کیرکگارد متدین و خداپرست هستند ، حال آنکه برخی مثل نیچه و سارتر خدا را منکر هستند. با این وجود همه طرفدار اگزیستانسیالیسم هستند .

وجه مشترک این دو گروه تنها این است که همه معتقدند وجود مقدم بر ماهیت است، یا به عبارت دیگر، فلسفه را باید از درون گرایی آغاز کرد. ماهیت یعنی مجموعه اسلوب ها و دستورالعمل و کیفیاتی که ایجاد شیء و تعریف آن را میسر می سازد مقدم بر وجود است .

از نظر فیلسوفان ، فرد بشری مفهومی را که در اندیشه خداوند وجود دارد تحقق می بخشد (یعنی بشر آزاد نیست). بشر، ابتدا وجود می یابد، متوجه خود می شود، در جهان سر بر می کشد و سپس خود را می شناسد؛ یعنی تعریفی از خود به دست می دهد.

اگزیستانسیالیسم هیچ گاه نمی خواهد انسان را در نومیدی غوطه ور سازد. اما اگر بنا به گفته ی مسیحیان، هر اندیشه ای که واجب الوجود را باور نداشته باشد ، نومیدی تلقی می شود، در این صورت اساس کار این فلسفه بر نومیدی است .

اگزیستانسیالیسم فلسفه ای الحادی بدان مفهوم نیست که همت خود را سراسر وقف اثبات بطلان واجب الوجود - خدا- کند، بلکه به مفهوم صحیح تر، اعلام می کند به فرض بودن واجب الوجود نیز، کار دگرگون نمی شود.

اما قائلان به اصالت وجود معتقدند که نفی وجود خدا هیچ تاثیری در سایر امور ندارد، زیرا می توان همان موازین امانت، ترقی و انسانیت را دوباره به دست آورد و در ضمن از قید این مفهوم کهنه رهایی یافت تا خود به خود و بی سر و صدا راه زوال و نابودی بپیماید.

اگزیستانسیالیست ها از اینکه در یک جهان ناممکن ِ ممکن خود را عاطل و باطل و متروک می یابند و از اینکه یتیمان بی پناهی هستند که از تسلای مادرانه عقل و ضرورت محرومند، به دلتنگی می نالند.

فیلسوفان اگزیستانسیالیست:

در اینجا به اختصار به آرا و اندیشه های مهمترین و معتبرترین فلاسفه ی اگزیستانسیالیست می پردازیم . این فلاسفه به ترتیب عبارتند از کیرکگارد، نیچه، هوسرل ، هایدگر، سارتر، یاسپرس، مارسل و بوبر که هر کدام در این حیطه نظریات و اندیشه هایی مهم و خاص را مطرح کردند .

سورن کیرکگارد

جوهر و اساس ناراحتی کیرکگارد رنگ دینی دارد. او معتقد است فکر باید به طرف زندگانی درونی و وجود شخصی متوجه باشد تا به چیزی دسترسی پیدا کند که به راستی حائز اهمیت است. آنچه کلی، جهانی، خارجی و غیر شخصی ست، به حقیقت خیانت می کند. کیرکگارد مثل نیچه منطق و تاریخ هگل را شدیداً مورد انتقاد قرار داد و اظهار داشت که اگر نوعی هیئت تالیفی ( نظام ) وجود داشته باشد که هگل شرح و بیان کرده فقط خدا آن را می داند. پس فیلسوف هگلی موجودی متناهی است که بطور خنده آوری ادعای خدایی دارد.

کیرکگارد نظام هگلی را به اندازه ای که مضحک می یابد فریبنده و سفسطه آمیز نمی داند. نظر نیچه هم همین است. آنان هر دو بر زمینه و اساس واحدی تصور هگلی تاریخ جهان را به عنوان سیر و جریان عظیمی که نسبت به افرادی که در آن کثرت دارند متعالی ست، طرد می کنند. به عقیده آنان چنین تصوری درباره تاریخ ما را نسبت به این امر که تمام حوادث تاریخی اعمال اشخاص است، و تاریخ را انسان می سازد، کور می کند. به نظر هر دو متفکر کلمه تاریخ یک اسم عام است ( تقریباً گمراه کننده ) که برای جمع یا اتحاد آنچه در واقعیت توده ای انبوه از شرح حالات است به کار می رود. آنان اظهار می کنند که تاریخ برای خودش معنایی ندارد، بلکه فقط برای اشخاص که آن را به وسیله ی شرکت در ان آفریده اند، تنها وجود و ظهور شخصی لنفسه دارای معنی است.

آنچه روش فلسفه اگزیستانسیالیستی برای کیرکگارد معنی می دهد بالاتر از همه روبرو شدن هر شخص است با عمیق ترین معنای مسولیتش در برابر خدا، مسولیتی که نمی تواند از آن بگریزد. تنها هنگامی که انسان از این مسولیت آگاه است واقعاً انسان است و میداند که وجود یک شخص انسانی مستلزم چیست:( نزدیکی و ارتباط با خداست که آدمی را یک انسان می سازد). او مانند پاسکال تاول اندوه آمیز در وجود و زیستن را نوعی از زندگی میداند که واقعاً با ایمان دین مسیحی توأم باشد.

جنبه نهایی هستی کیرکگارد آخرین مرحله از مراحل سه گانه زندگی روحی یعنی مرحله ی خوشباشیگری، اخلاقی و دینی بود که او هم چون مردمان اهل دین تجربه کرد. لفظ مرحله را از این رو به کار برد که تاکید ورزد انسان می تواند در یکی از دو مرحله پایین تر به سر برد و ناگهان به مرحله بالاتر دست یابد. بسیاری از مردم تمام عمر خود را در یک مرحله سپری می کنند.

کسی که در مرحله حسی (خوشباشیگری) روزگار می گذراند دم را غنیمت می شمارد و از هر فرصت برای لذت بردن استفاده می کند. هر آنچه زیباست یا دلپذیر است برای او خوب است. چنین آدمی یکسره در جهان محسوسات به سر می برد، برده حالات و خواست های خویش است و البته چیزهای ملال آور همه در نظرش ناگوار است.

جهش از برخورد حسی به برخورد اخلاقی یا دینی برای هر فرد باید از درون خود او برخیزد. مرحله دینی از دید او آئین مسیحی ست.

از نظر کیرکگارد قهرمان ایمان کسی است که اعمالی را بدون اینکه دلیل آنرا بداند و بفهمد چرا ، به حکم ایمان تعبداً انجام میدهد . چنانکه ابراهیم صرفاً برای اطاعت فرمان الهی و وفای به عهد او راضی و آماده قربانی کردن فرزند خود می شود و در مقابل دلایل عقلی و عاطفی پایداری می کند و این خود بهترین امتحان و آزمایش است برای قوت ایمان که وسوسه ی عقل در آن راهی نمی یابد .

می توان گفت کیرکگارد به توصیف کلی سرشت بشر یا موجودات بشری، هیچ گونه علاقه ای نداشت. فقط (هستی خود) هر انسان را مسئله مهم می دانست. از سخنان مهم او این است که مردم را از گپ زدنشان بهتر از هر چیز دیگر می توان شناخت.

فردریک نیچه 

نیچه کشف کننده ی ژرفای روان انسان است. او دو وسیله ی بیان کهن در فلسفه را نو کرد: یکی افوریسم یا سخنان کوتاه و پر معنا، یا در لفظ اندک با معنای بسیار و دومی شعر. از این دو مفهوم، نوعی از فلسفه و چهره ای نو از فیلسوف پدید آمد. او یک قانون دهنده است. این همان چهره ی فیلسوف پیش از سقراط است که به جهان معنا می داد، ارزش می نهاد و ارزش می گرفت. نیچه بر آن است که این راز فلسفه پیش از سقراط را باید هم در آغاز گم شده پنداشت. از آنجا که فلسفه باید چون یک نیرو اندیشیده شود و از آنجا که قانون نیروها بر این است که اگر نقاب نیروهای پیشین بر چهره آنها نرود، نتواند ظاهر شوند. با گم شدن راز فلسفه، تحول فلسفه در تاریخ ناگزیر با دگرگونی ذات او همراه شد، یعنی فلسفه در دام نقابی که بر چهره داشت گرفتار آمد و ضد خود بپا خواست.

بخش اعظم کار خلاقه ی او شامل فلسفه ی تجربی ی کوشش های انسان در زمینه ی نوعی دفاع از حیات است که نیچه آن را از خود آغاز می کند . نیچه برای این کار ناگزیر به کاوش مساله ی وجود انسان، تا اعماق بدایت آن، می پردازد و از این حیث با پیشوایان اگزیستانسیالیستی نظیر کیرکگارد، هایدگر و سارتر مربوط می شود. لیکن در حالی که مردانی چون کیرکگارد، یاسپرس و مارسل معرف جنبه ی مذهبی اگزیستانسیالیسم هستند، نیچه منادی نوعی اگزیستانسیالیسم است که هر گونه اندیشه وابستگی ی وجود انسان و انسانیت را به عالم علوی مردود می شمارد.

به تعبیری نیچه از آنجا که مسایل فلسفه اش را نه از بحث های مکتب ها که از کشمکش های زمانه می گیرد، یک اگزیستانسیالیسم است. هدف او از فلسفه عبارت بود از تبدیل خود به گونه ای ژرف به نماینده ی زمانه ی خویش، و از میان برداشتن مسایل آن در خویشتن در انظارهمه، هدفی که نه دستگاه ها یا آموزه ها که تیزی بیداری، ژرف نگری فهم، نوعی جهت یابی و شتاب دادن به امکان های نوین را می آفریند.

نیچه فیلسوفی بود که هم بر فلسفه ی" هگل " و هم بر تاریخگرایی historicism آلمان شورید . او پیشنهاد کرد که به جای دلبستگی بی جان و رمق به تاریخ و به آنچه او اخلاق بردگی مسیحیت نامیده به خود زندگی دل ببندیم. نیچه خواستار دگرگونی تمامی ارزش ها شد تا ضعیفان سد راه نیروی حیات توانگران نشوند. مسیحیت و فلسفه ی سنتی، به گفته او، هر دو از جهان واقعی رو گردانده اند و به افلاک یا عالم مثال پرداخته اند. پس آنچه تا کنون جهان واقعی پنداشته شده در حقیقت شبه جهانی بیش نبوده است.

نیچه تمام ادیان جهان را نفی میکرد، اصول اخلاقی دنیای قدیم را با تفکر ابرمرد محکوم ساخت. ابرمرد نیچه زاییده ی اراده ی انسان و بالاتر ازهمه ی ارزش ها و خوب و بد هاست.

نیچه می گفت: با جهان راست باش. به سخن کسانی که وعده های آسمانی می دهند گوش مسپار .

او مسیح را حرمت می نهد ولی منکر است که برای قرن ما معنایی داشته باشد. حکم مسیحی که دنیا را زشت و بد می شمارد، دنیا را واقعاً زشت و بد کرده است .

نیچه نیهلیست بزرگی ست و این مدعای خود اوست. او زندگی را از سنخ روان شناسی نمی داند زیرا حیات در تفکر با درد و دوران، بستگی و ارتباط لاینفک دارد. در نظر او، اراده به قدرت است و این اراده در بازگشت جاویدان همان صورت تحقق پیدا می کند و اراده به نام این دور و دوران سخن می گوید. بشر وقتی وجود موجود را به عنوان بازگشت جاویدان همان تلقی می کند از کینه توزی نجات یافته و از پل گذشته و به کمال بشری رسیده است .

ادموند هوسرل 

هوسرل به شرح نظریه ای پرداخت که به تبعیت از هگل آن راپدیده شناسی نامید . مطالعه آگاهی اساسی ترین همه ی علوم است. چرا که هیچ چیز برای ما شناخته نمی شود مگر به عنوان وضعیت یا محتوای آگاهی یعنی به عنوان پدیده. ولی آگاهی هرگز آگاهی مستقل و تهی نیست، بلکه همواره آگاهی از چیزی است . این آگاهی قصد و هدف است به سمت چیزی گرایش دارد. بدون اینکه این چیز که ممکن است شیء رابطه ، شخص یا حالت ذهنی باشد بدون آگاهی این چیز محتوایی ندارد. هوسرل درست می گوید که تمامی فلسفه باید پدیده شناسانه باشد، فلسفه باید مطالعه ذهن یا واقعیت ها به صورتی که بر ذهن آشکار می شود، باشد . آگاهی فرد بی واسطه ترین و ناگزیرترین تمام واقعیت هاست. هایدگر شاگرد او، فرد انسان و بیش از هر چیز آگاهی او را وجود می نامد.

مارتین هایدگر 

هایدگر به مطالعه طبیعت هستی انسان بر حسب اصول و روش های استاد خود هوسرل مبادرت ورزید . وقتی من می گویم هستم، واقعاً منظور من چیست؟ به عقیده ی هایدگر ما در هستی خودمان به وجود واقعیت دقیقاً نزدیک هستیم، و اگر طبیعت، اشیاء خود را در این موقع برای ما آشکار نسازد هرگز آشکار نخواهد ساخت. پس به عنوان یک اگزیستانسیالیست، هایدگر اساسی می یابد که مورد و موقعی را مطالعه کند که هستی ما (اگزیستانس)، خود را در آن ظاهر می سازد، و این مقدمه را برای مابعدالطبیعه جدید قرار می دهد . فقط به وسیله مطالعه حقیقت وجود در آن موقع که خود را برای من آشکار می سازد، یعنی در خود آگاهی ام، می توانم امید رسیدن به معرفت ذات اشیاء را داشته باشم . هایدگر می گفت مساله حقیقی فلسفه، در آخرین وهله، مطالعه ماهیت راز عدم است، زیرا عدم است که دور وجود را گرفته و آن را محدود کرده است. زمانی بود که من نبودم و زمانی خواهد آمد که من دیگر نیستم. نبودن چه معنا دارد؟ این معمای سرنوشت انسان است. و در تاکید بر این دیدگاه به نظر می رسد که او طرز تلقی جدیدی برای مسائل دیرین مابعدالطبیعه و دین پیشنهاد می کند .

به موجب نظر هایدگر، معنی وجود را وقتی می توان دریافت که بتوان به واجد وجود دسترسی پیدا کرد و این واجد وجود همان موجود است که هایدگر از آن به وجود متقرر dasein تعبیر می کند. به عقیده ی هایدگر ذات این وجود متقرر همان وجود آن است و دغدغه ی خاطر و احساس زمانی بودن که از شعور به خذلان انسان در عالم، ناشی است معنی وجود را در نزد واجد وجود به صورت تجربه شهودی درمی آورد.

ژان پل سارتر

اگر چه اگزیستانسیالیسم فلسفه ای نیست که توسط ژان پل سارتر وضع شده یا با او به وجود آمده باشد، اما تاثیر عمیق و شگرفی که سارتر بر این دستگاه فلسفی به جا گذاشته نیز غیر قابل شک است. سارتر تئوریسین اگزیستانسیالیسم (هستی و نیستی) است. وی نظریات خویش را در داستانی چون (تهوع) و (راه های آزادی) و نمایشنامه هایی از قبیل (دستهای آلوده) و (شیطان و خدا) و در مقالات خود به نام (موقعیت ها) توسعه داده است. سارتر نیز مثل هایدگر رازعدم را مورد بحث قرار می دهد، ولی شهرت او بیشتر به دلیل توصیف های ادبی درخشان وی درباره ی وجودی است که ما اکنون دارا هستیم .

به عقیده سارتر، خدایی نیست. بنابراین فرض نظام یا طرح آفرینش بیهوده است. این فرض که جهان مرکب از گروه های واقعی اشیاء متشابه و همانند است که در یک طبیعت شریک محال است. هر فردی یکتا، یگانه، مطلق و کامل است. هیچ طبیعت مشترک انسانی وجود ندارد، هر چند مجموعه مشترکی از اوضاع و احوال، یا آنچه او (وضع انسانی) می نامد، همه ما را فرا گرفته است. نتیجه می شود که ارزش هایی وجود ندارند. آنچه مسلم است این است که انسان آزاد است تا خود را، گام به گام بسازد، چنانکه راه خود را از میان اوضاع و احوال پیاپی که با آنها زندگی به استقبال او می آید، می پیماید. آنچه این آزادی را تهدید می کند، بنابر نظر سارتر (بد اندیشی) است. به جای آنکه خود وحدانی خویش باشیم، با اصرار و ابرام مایلیم تا خودمان را با نمونه های پذیرفته شده اجتماعی تطبیق دهیم. در نتیجه انسان ها زندگی خود را به هدر می دهند و مجموعه هایی از نقش های قراردادی را تحمل می کنند و می کوشند تا مثلاً مثل کارمندان بانک، بازیگران یا پدران باشند.

سارتر به هیچ روی به فیلسوفانی که مشتغل به تحلیل و تجزیه ی مسائل جزیی هستند شباهت ندارد، بلکه مانند هگل علاقه او به فلسفه از جهت نظامی تام و تمام و نظریه ی واحدی در باب کل طبیعت انسان است، و هر چند در رد روش هگل– که می خواست عالم را بر حسب ذهنی انتزاعی مصور و مجسم سازد– از کیرکگارد پیروی کرده و تجارت نفسانی و درونی انسان را از وجود، پایه ی فلسفه ی خویش قرار داده است ، با این حال به واسطه ی شدت رغبت به ترکیب و تعلق خاطر به روش جدلی و همچنین از نظر اصالت عقلی بودن عمیقاً متاثر از هگل است .

مساله مهم دیگر در فلسفه ی سارتر، توجیه مسأله وجود است که اساس همه اعتقادات است. سارتر معتقد است که در زبان فلسفه هر موجودی دارای یک وجود است و یک جوهر. جوهر عبارت است از یک مجموعه خصال مشخصه ی همیشگی و وجود یعنی حضور قطعی در عالم واقع. در فلسفه ی سارتر وجود که همان نمود است تنها در انسان و برای انسان آغاز و فرجام می گیرد و عدم اعتقاد به اصل علت و معلول و اصل تکامل تاریخی مبدا زایش تصوراتی شده است که با هیچیک از موازین فلسفی سازگار نیست .

سارتر به بیان مراد خود از قول به اینکه وجود سابق بر ماهیت است، به شرح زیر می نویسد: مراد ما این است که انسان اول وجود دارد و با خود مقابله می کند و در عالم چون موجی به بالا می خیزد، و پس از آن در مقام تعریف خویش بر می آید. انسان چیزی نیست جز همان که خود از خویش ساخته است و نخستین اصل، اصالت وجود است .

سارتر و هایدگر تفسیر تاریکی از اگزیستانسیالیسم ارائه می دهند. هر دو معتقدند که حیات دائماً جولانگاه نوع مخصوصی از اضطراب و نگرانی ست که به طور اجتناب ناپذیر بر شعور و ادراک موجودی که می داند زود یا دیر دیگر نخواهد بود سنگینی می کند، موجودی که به واسطه ی ضرورت ادعای بودن چیزی که از او انتظار دارند که چنان باشد و عمل به آنچه که نظام اجتماعی یی که در آن زندگی می کند از او می خواهد که چنان عمل کند که متحمل محرومیت مکرر است .

هر دو متفکر قبول دارند که مردن ماجرای هولناکی ست، اما به نظر هیچ یک از آنان زندگی کردن هم مزیتی قرین لذت و خوشی نیست. فلسفه ی این دو متفکر از آشناترین و نزدیک ترین مسائل هستی انسان بحث می کند و آنان نشان می دهند که فلسفه در امور انسانی وظیفه ای دارد که علم هرگز نمی تواند آن را ایفا کند. اگر طبیعت و ماهیت فلسفه چنین است هیچ کس نمی تواند مقام به حق آن را حتی در این عصر علمی انکار کند.

منظره ای از فلسفه که از هایدگر تا سارتر امتداد می یابد، آن است که به نام (بی خدا) نامیده می شود، ودر آن الهامات نیچه با اندیشه ها و آراء کیرکگارد در هم می آمیزد.

کارل یاسپرس

یاسپرس کار فلسفه را منحصراً توضیح و روشن ساختن اگزیستانسیالیسم ملاحظه می کند. یاسپرس معتقد بود که اگزیستانسیالیسم یک صورت ذهنی نیست. اگزیستانسیالیسم واقعی ترین و عینی ترین صورت تجربه است . بنابراین هرگز صفت روشنی و تمایز را که متعلق به صورت های عقلی انتزاعی، مثلاً صور و مفاهیم هندسی است، ندارد. این فلسفه باید در صدد باشد تا ذات اگزیستانسیالیسم را تا آنجا که ممکن روشن و متمایز سازد. به نظر او اگزیستانسیالیسم همیشه مستلزم تعالی است، برای شناختن خود به عنوان یک موجود متناهی، در جهانی که آزادی شخصی محدود و مشروط است باید خود را به عنوان متعالی شناخت. آنچه اگزیستانسیالیسم دارد یا به فکر در آمده است این انگیزه ی درونی را برای رفتن به ماورای خود نشان می دهد. ما این را می توانیم حتی در سطح و افق علم ببینیم .

یاسپرس یک متفکر دینی است. او در طریق و در زبان خاص خود، براهین متعارف برای وجود خدا را می پذیرد و موافق است که جهان طبیعت و هستی انسان هرگز نمی توانند مبین خود باشند. او تصدیق می کند که جهان باید بر حسب اراده و فعالیت موجودی که بر آن تعالی دارد شرح و بیان می شود.

یاسپرس با روحیه ی یک فیلسوف حقیقی که به کوشش خویش برای زندگی کردن می اندیشد و در پرتو اندیشه هایش زندگی می کند، رسالت خود را سود بردن از دانایی (نیچه و کیرکگارد) و به کاربستن اندیشه های آنها در زمینه فلسفه می داند اما پیرو آن نیست.

یاسپرس معتقد است که نیچه و کیرکگارد این پرسش را بر انگیخته اند که انسان بودن به چه معنی است و مسیحی بودن یا نبودن چه معنایی دارد؟

یاسپرس از نخستین کسانی است که بعد از کیرکگارد بر مبنای فکر اصالت موجود در الهیات مسیحی تجدید نظر کرد. تعلیم فلسفی او که بر خلاف گابریل مارسل تا حدی منتظم هم هست در کتابی به نام " فلسفه " تقریر شده است. تأثیر کیرکگارد، فلسفه ی نوافلاطونی و مخصوصاً کانت در این تعلیم پیداست. از کانت این اصل را می آموزد که بدون "ذهن"، "عینی" وجود ندارد و آنچه موجود یا وجود متقرر خوانده می شود به هر حال چیزی جز نمایش نیست. اما شناخت جز به امر محدود تعلق نمی گیرد، و هر مرحله یی از آن حدی دارد که یاسپرس آن را جامع محیط می خواند .

" گابریل مارسل "

مارسل به این نکته اهمیت می دهد که می گوید فیلسوف به تأمل و تفکر در واقعیت وجود نمی پردازد، و نه می تواند ساختمان آن را وصف و تعریف کند یا برای آینده آن قانون وضع نماید. فلسفه کاری است که باید به درون وجود واقعیت منتقل شود. فیلسوف نمی تواند بیرون تصویر بایستد و آن را نظاره کند، زیرا او خود جزئی از آن است. کار او این است که بکوشد تا برای خویش حقیقت و معنای اگزیستانسیالیسمی خود و دیگران را روشن سازد .

او می گوید که فهم منظم واقعیت امکان ندارد ، زیرا واقعیت هنوز کامل نیست . فرض اینکه ما می توانیم یک نظام نهایی ، علمی یا فلسفی بسازیم ، انکار عامل و عنصر آفرینش و ابداعی است که در سراسر تجربه ما جریان دارد . ما نمی توانیم جهان را به طور کلی بفهمیم ، زیرا ما اکنون فعالانه در کمک به آفرینش آن در کاریم .

به نظر مارسل نقطه آغاز فلسفه یک بی قراری متافیزیکی است، مانند بی قراری شخصی که در تب می سوزد و در تقلاست که به موقعیت مساعدتری برسد. طلب هماهنگی در ناهماهنگی، جستجو و تقلا برای یافتن سر پناهی در آوارگی .

مارسل می گفت از لحظه ای که تفکر فلسفی را شروع کردم به نظرم رسید به طرز مقاومت ناپذیری به تفکر در راستای مسیحیت سوق پیدا کردم . او اصطلاح نوسقراطی را برای اندیشه اش ترجیح می دهد تا اگزیستانسیالیسم .

مارتین بوبر

بوبر یک فیلسوف یهودی، مخصوصاً بر خصیصه ی یگانه ای که او رابطه (من و تو) می نامد درنگ می کند. او معتقد است فلاسفه منطق و طبیعت به رابطه ( شخص– شیء) ( یعنی فاعل یا موضوع ادراک و شیء مورد ادراک ) مراجعه و اشاره می کنند، و آن را برای کشف این که آیا تمام صور و اشکال ارتباط عقلی تحت آن در می یابد یا نه مورد مطالعه قرار می دهند. ظاهراً اغلب فلاسفه به قضایا و احکام بیش از مردم علاقمندند. اما در حیات واقعی مهمترین ارتباط، رابطه یک نفس در مبادله مستقیم با دیگران است. فلاسفه، خواه تجربی یا عقلی، اهل ماتریالیسم یا اهل ایدئالیسم، اشتباهاً فرض کرده اند که فیلسوف مشاهده کننده ای ست که فعالانه در شناسایی یک شیء منفعل و پذیرنده به کار است. فیلسوف واقعاً مانند دیگر مردم است. وی در ارتباط زنده با دیگر نفوس که مانند خود او فعال هستند می زید، و به خلق عالمی تمام ناشده بوسیله تصمیماتی که لحظه به لحظه می گیرد مدد می رساند. رد این نظریه که فیلسوف با واقعیت به عنوان یک شخص مُدرک نسبت به یک شیء مُدرک مربوط است یکی از کمک های اصلی و عمده مذهب اگزیستانسیالیسمی به پیشرفت فلسفه است.

 موخره: 

هایدگر می گفت کمتر فلسفه ببافیم و بیشتر به تفکر توجه کنیم . کمتر خود را به ادبیات مشغول کنیم و بیشتر در حقیقت معانی کلمات و زبان دقیق شویم. تفکر آینده، دیگر فلسفه نیست. زیرا که این تفکر بسی اصیل تر از متافیزیک است. تفکر بار دیگر در منزل فقر و سادگی ذات اولیه خود نزول خواهد کرد.

اگزیستانسیالیسم معاصر اصولاً بسط و تعمیم عقاید کیرکگارد و ادامه مسائلی است که مورد علاقه ی وی بود، با این تفاوت که آن چه در اینجا به عنوان راه حل پیشنهاد شده با آن چه کیرکگارد ارائه می کرد کاملاً عین هم نیست.

در اینجا باید به دو فیلسوف و نویسنده ی شهیر که انها نیز سهمی در این مکتب فلسفی داشتند اشاره بکنم . خانم "سیمون دوبووار" که در اوایل و اواخر عمر خود از جمله نویسندگان این نهضت بود و "میگل د اونامونو" که به تعبیری برخی از آثار و نحوه ی نگرش ایشان در تفکر اگزیستانسیالیستی معنا می یابد.

نهضت اگزیستانسیالیسم در جریان اصلی اندیشه ی فلسفی قرن بیستم قرار دارد و در براندازی و جایگزینی میراث دکارتی که در طول سه قرن گذشته بر فلسفه غالب بوده، سهم مهمی داشته است.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱۸ توسط امیر ارسلان حدیدی

سید محمد علی جمالزاده در سال 1270 شمسی در اصفهان به دنیا آمد و تحصیلات مقدماتی را در زادگاه خود آغاز کرد.
پدرش، سید جمال الدین واعظ اصفهانی، از آزادی خواهان مشروطه بود و رهبری مشروطه خواهان اصفهان را برعهده داشت. سید جمال الدین خطیبی توانا بود و در سخنرانی هایش به زبان ساده و در حد فهم عوام سخن می گفت.

به سبب اختلافی که بین سید جمال الدین و حاکم اصفهان پدید آمد او به همراه خانواده اش به تهران هجرت کرد و به مبارزات خود ادامه می داد.

جمالزاده در شانزده سالگی به گفته ی پدرش به لبنان رفت و در آنجا تحصیلات خود را در دوره متوسطه ادامه داد.
چند ماه بعد در لبنان اطلاع یافت که به دستور محمد علی شاه پدرش را مسموم کرده اند.

مرگ پدر، محمد علی را در اعتقادات سیاسی و اخلاقی که از او به ارث برده بود استوارتر کرد. دو سال بعد به فرانسه رفت و در دانشگاه های لوزان و دیژون تحصیل کرد در رشته حقوق فارغ التحصیل شد.

در این زمان، عده ای از روشنفکران ایرانی مخالف استبداد قاجارها در برلین گرد آمده و فعالیت می کردند. جمالزاده در سویس می زیست، به دعوت آنان به برلین رفت. یک ماه بعد به منظور انجام ماموریتی به بغداد رفت و چند ماه بعد به کرمانشاه آمد و روزنامه رستاخیز انتشار داد.

او سپس دوباره به برلین بازگشت و با جمعی دیگر از آزادی خواهان ایرانی در انتشار مجله سیاسی- فرهنگی کاوه همکاری کرد.

جمالزاده در مجله کاوه مقالاتی می نوشت که اغلب آنها در زمینه موضوع هایی چون سیاست، اقتصاد، ایران شناسی و فرهنگ و ادب بود و در نگارش این مقالات شیوه ساده نویسی را که خصلت عمومی و نثر فارسیاین دوره بود به کار می گرفت.

همزمان با جنگ جهانی کمیته‌ای به نام کمیته ملیون به رهبری سید حسن تقی زاده برای مبارزه با روسیه و انگلیس در برلن تشکیل شد. این کمیته سید جمال الدین را به همکاری دعوت نمود. سید جمال الدین در سال ۱۹۱۵ به برلن رفت و تا سال ۱۹۳۰ در آن جا اقامت داشت. پس از اقامت کوتاهی در برلن برای ماموریت از طرف کمیته ملیون به بغداد و کرمانشاه رفت و مدت شانزده ماه در آنجا اقامت داشت. در بازگشت به برلن مجله کاوه (۲۴ ژانویه ۱۹۱۶ اولین شماره آن به چاپ رسید) وی را به همکاری دعوت کرد و تا تعطیلی مجله(۳۰ مارس ۱۹۲۲) به همکاری خود با تقی زاده ادامه داد.

پس از تعطیلی مجله کاوه، سرپرستی محصلین ایرانی در سفارت ایران را به عهده گرفت. او به مدت هشت سال این مسئولیت را به عهده داشت، تا اینکه در سال ۱۹۳۱ به دفتر بین المللی کار وابسته به جامعه ملل پیوست. پس از بازنشستگی در سال ۱۹۵۶ از برلن به ژنو رفت و تا پایان عمر در آنجا اقامت داشت.

جمالزاده بیشتر عمر خود را در خارج از ایران سپری کرد. اما می‌توان گفت که که تمام تحقیقاتش در باره ایران و زبان فارسی و گسترده کردن دانش ایرانیان بود. علیرغم اینکه در رشته حقوق تحصیل کرد ولی در باره حقوق مطلبی ننوشت.

کتابشناسی

تاریخ و ادبیات 

  • گنج شایان (چاپ برلین، ۱۳۳۵ ه.ق.)
  • تاریخ روابط روس با ایران (چاپ برلین، چاپ تهران ۱۳۷۲)
  • پندنامهٔ سعدی یا گلستان نیکبختی (۱۳۱۷)
  • قصه قصه‌ها (از روی قصص‌المعمای تنکابنی، ۱۳۲۱)
  • بانگ نای (داستان‌های مثنوی معنوی، ۱۳۳۷)
  • فرهنگ لغات عوامانه (۱۳۴۱)
  • طریقهٔ نویسندگی و داستان‌سرایی (۱۳۴۵)
  • سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی (۱۳۴۸)
  • اندک آشنایی با حافظ (۱۳۶۶)

داستان‌ها 

سیاسی واجتماعی 

  • آزادی وحیثیت انسانی (۱۳۳۸)
  • حاک وآدم (۱۳۴۰)
  • زمین، ارباب، دهقان (۱۳۴۱)
  • خلقیات ما ایرانیان (۱۳۴۵)
  • تصویر زن در فرهنگ ایران (۱۳۵۷)

ترجمه 

  • قهوه خانه سورات یا جنگ هفتاد ودو ملت ( برناردن دو سن پیر) (۱۳۴۰ق)
  • ویلهلم تل( شیللر) (۱۳۳۴)
  • داستان بشر( هندریک وان لون) (۱۳۳۵)
  • دون کارلوس( مولیر) ()
  • خسیس( مولیر) ()
  • داستانهای برگزیده ()
  • دشمن ملت( ایبسن) ()
  • داستانهای هفت کشور( مجموعه) ()
  • بلای ترکمن در ایران قاجاریه(بلوک ویل) ()
  • قنبرعلی جوانمرد شیراز( آرتور کنت دوگوپینو) ()
  • سیر وسیاحت در ترکستان وایران( هانری موزر) ()
  • جنگ ترکمن( آرتورکنت دوگبینو) ()

سایر 

  • کشکول جمالی()
  • صندوقچه اسرار()

 

گرایش دموکراتیک به زبان
          انقلاب مشروطیت برگشتگاهی در تاریخ ادبیات معاصر ایران و به‌ویژه تکوین نثر جدید فارسی است. پیدایش و شکوفایی مطبوعات، خصوصاً در 10 سال آخر سلطنت قاجاریان، شخصیت‌های ادبی جدیدی پرورش داد که از آن میان باید از ملکم‌خان و زین‌العابدین مراغه‌ای و دهخدا و جمال‌زاده نام برد.
          این شخصیت‌ها نمایندگان معیارهای تازه‌ای بودند که انتخاب آگاهانه زبان عامیانه مردم و پیوند آن با فرسی کلاسیک - نثر مرسل- مشخصه زبان آن‌ها بود. این زبان از یک طرف طغیانی بود علیه نثر متکلف و مصنوع منشیان درباری و از طرف دیگر گرایش دمکراتیکی بود به سوی زبان مردم کوچه و بازار.
          از نظر جمال‌زاده انشای حکایتی یا انشای رمانی متفاوت و متمایز از «انشاهای قدیمی» (کلاسیک) است، و محدوده‌ای که او برای آن قایل است تمام کلمات و تعبیرات و مثل‌ها و اصطلاحات و ساختمان‌های مختلف کلام و لهجه‌های گوناگون یک زبان را در بر می‌گیرد. جمال‌زاده با استناد به این کلام ویکتور هوگو که «زبان هیچ‌وقت مکث و توقف ندارد» برداشت روشن‌بینانه خود را از گستردگی و غنای زبان نشان می‌دهد.
          او بر این عقیده است که اجتناب از به‌کار بردن کلمات و تعبیراتی که متقدمان و پیشینیان استعمال نکرده‌اند نویسنده را دچار «محظورات و مشکلات» می‌کند؛ زیرا خیالات و احساسات و ذوقِ تازه کلمات و تعبیرات تازه را لازم می‌آورد. طبیعی است که روگردان بودن از الفاظ نو و قناعت به الفاظ قدیمی با خیالات و معانی تازه‌ای که همواره به میان می‌آیند نوشته را از طراوات و تازگی می‌اندازد؛ گیرم در نزد جمال‌زاده معانی تازه غالباً با توده‌ای از اصطلاحات عامیانه و مثل‌های سایر خلط می‌شوند.


جمال‌زاده و سبک او
          جمال‌زاده، چنان‌که خودش بارها گفته است، و داستان‌هایش نیز به روشنی نشان می‌دهند، سبک و شیوه نگارش خود را، در طول سال‌های دراز نویسندگی‌اش، تغییر نداد. حد اعلای برخورد هنرمندانه «خصوصی» او با زبان عمومی، یا همان زبان مردم کوچه و بازار، دست یافتن به همان مفهوم کلی «دمکراسی ادبی» بود؛ یعنی گنجاندن انبوهی اصطلاح و تعبیر عامیانه در داستان، با این هدف که زبان «اصلاح» و «تکمیل» شود و ادبیات در دسترس همگان قرار گیرد.

          جمال‌زاده در طول بیش از سه ربع قرن نویسندگی، که متضمن کارنامه ادبی پر و پیمانی نیز هست، بر این عقیده بود که «معرفت به رسالت آبستن است»؛ به این معنی که وقتی انسان به معرفتی دست یافت فوراً رسالتی به عهده او گذاشته خواهد شد و حاصل معرفت خود را، هر چه هست، می‌بایست به دیگران نیز برساند. بنابراین عقیده، نویسنده در وهله اول انسان است و مستقیماً و دائماً متعهد به معرفتی است که کسب می‌کند، و این معرفت، هرچه عمیق‌تر و دامنه‌اش وسیع‌تر باشد، وظیفه نویسنده را در برابر خود و جامعه‌اش دشوارتر و حساس‌تر می‌سازد.
          این اعتقاد جمال‌زاده، به مقدار فراوان، مفهوم «ادبیات مفید» را واخوانی می‌کند، که مقدم بر «ادبیات متعهد» و دامنه آن بسیار گسترده‌تر از آن است، و نویسنده و هنرمند را ملزم می‌سازد که از طریق نوشته و اثر هنری خود به مردم بیاموزند که بهتر از آن‌چه هستند باشند.

درگذشت 

جمال‌زاده در زمستان ۱۳۷۶ پس از آن که از آپارتمانش در خیابان «رو دو فلوریسان» ژنو به یک خانه سالمندان منتقل شد درگذشت. بنا بر نوشتهٔ ثبت شده در کنسولگری ایران در سال ۱۳۷۰، پس از درگذشت او ۲۶ هزار برگ از نامه‌ها، دستنوشته‌ها و عکس‌های او در خانه‌اش به سازمان اسناد ملی تحویل داده شده‌است.جمالزداه روز هفدهم آبان 1376 در شهر ژنو- کنار دریاچه لمان-در سن یکصدو شش سالگی درگذشت. [ برگزیده آثار سید محمد علی جمالزاده ، به کوشش علی دهباشی ، تهران : انتشارات شهاب و سخن ، چاپ اول 1378، ص 791 ]

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱٦ توسط امیر ارسلان حدیدی



دیل کارنگی

روزی «ادوارد استانتون» [۱]، لینکلن را دیوانه و احمق خواند. استانتون در حقیقت از این مسئله عصبانی و غضب‌آلود بود که رئیس‌جمهور در کارهای مربوط به او دخالت کرده و برای جلب نظر یک سیاستمدار خودخواه و متکبر، دستور انتقال چند هنگ سرباز را صادر کرده است.
استانتون نه تنها دستور لینکلن را عملی نکرد، بلکه قسم خورد که او حتماً دیوانه و احمق است. زیرا اگر دیوانه نبود، چنین دستوری صادر نمی‌کرد... وقتی که خبر به گوش رئیس‌جمهور رسید، با متانت گفت: «اگر استانتون مرا دیوانه و احمق خطاب کرده، حتماً درست گفته و من باید احمق باشم، زیرا حرف‌های او تقریباً در همه‌ی موارد درست بوده است. باید همین حالا به نزد او بروم تا ببینم ماجرا چه بوده است؟
سپس، لینکلن به ملاقات استانتون رفت. وزیر جنگ با دلیل و مدرک برایش توضیح داد که تصمیم او نادرست و اشتباه بوده و دستور غلطی صادر کرده است. لینکلن هم متقاعد شد و حکم خود را پس گرفت. لینکلن از انتقاداتی که بی‌غرض و فقط در جهت مساعدت و همکاری و با نیتی خالصانه اظهار می‌شد، استقبال کرده و آن را می‌پذیرفت.
-------------------------------------------
۱. وزیر جنگ دوران ریاست جمهوری آبراهام لینکلن. ره‌پو


برگرفته از کتاب: کارنگی، دیل؛ آیین زندگی؛ برگردان هانیه حق نبی مطلق؛ چاپ سوم؛ تهران: سلسله مهر 1387.
 

ره‌پو - بانک سخنان بزرگان

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢۳ توسط امیر ارسلان حدیدی


آنتوان دو سنت اگزوپری، خلبان و نویسنده‌ی «شازده کوچولو»، یکی از شاهکارهای ادبیات کودکان است. سنت اگزوپری، فرزند سوم ژان دو سنت اگزوپری در سال ۱۹۰۰ در شهر لیون فرانسه به دنیا آمد. اگزوپری، نوشتن و سرودن را از دوران تحصیل آغاز کرد. در سال ۱۹۲۵ داستان کوتاهی از او به نام «مانون» در یکی از مجله‌های پاریس منتشر شد. آنچه که ذوق نویسندگی و شاعری را در او بارور ساخت، پرواز و آشنایی با سرزمین و فرهنگهای گوناگون بود. «پیک جنوب» ره آورد حضور او در میان قبیله‌های صحرانشین «مور» در جنوب مراکش و «زمین انسانها» و «پرواز شبانه» ره آورد سفرش به آمریکای جنوبی است. «پرواز شبانه» برنده‌ی جایزه‌ ی فمینا شد و آندره ژید، نویسنده‌ی بزرگ فرانسوی آن را ستایش کرد. «زمین انسانها» او نیز در سال ۱۹۳۹ از سوی فرهنگستان فرانسه جایزه‌ی ملی کتاب را از آن خود کرد. در سال ۱۹۴۰، اگزوپری به امریکا رفت و در دوران اقامتش در نیویورک زندگی خود را در قالب داستان «خلبان جنگی» منتشر کرد. کتاب کوچک او با عنوان «نامه به یک گروگان» در سال ۱۹۴۳ به چاپ رسید. شاهکار سنت اگزوپری «شازده کوچولو» در سال ۱۹۴۳ منتشر شد. او نوشتن «شازده کوچولو» را از سال ۱۹۴۱ آغاز کرد و با آبرنگ و مداد آن را تصویرگری کرد. این اثر یکی از مهمترین آثار او به شمار می رود که در سده ی بیستم میلادی در رده ی سومین کتاب پرخواننده‌ی جهان قرار گرفت. «شازده کوچولو» کتابی است هم برای کودکان و هم بزرگسالان. بیشتر منتقدان بر این باورند که «شازده کوچولو» معنایی فلسفی و سمبولیک دارد. شخصیت اصلی داستان کودکی است همیشه کودک، که رفتار آدم بزرگها را نقد می‌کند و راز دانایی انسان را بر راوی آشکار می‌کند، چنان که روباه به او آموخت: «تنها با چشم دل می توان خوب دید، آنچه اصل است از دیده پنهان است.» همزمان با پایان جنگ، «شازده کوچولو» به بیشتر زبانهای اروپایی ترجمه شده بود. در نیمه‌ی سده‌ی بیستم در تمام دنیا شناخته شده بود و به ۱۰۲ زبان دنیا ترجمه شد. آنتوان دو سنت اگزوپری در ۲۱ ژوئیه ۱۹۴۴ برای پرواز اکتشافی بر فراز فرانسه از جزیره‌ی کرس در دریای مدیترانه به پرواز درآمد و پس از آن برای همیشه ناپدید شد. در اواخر سده‌ی بیستم لاشه‌ی هواپیمای او را پیدا کردند.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۱٥ توسط امیر ارسلان حدیدی

بى گمان شبى که حسام الدین چلبى در خلوت از جلال الدین محمد بلخى خواهش کرد تا به طرز حدیقه‏ ى سنایى و به وزن منطق الطیر عطار منظومه‏ اى را در شرح معانى عرفانى به رشته‏ ى نظم در آورد سرآغاز حادثه‏ ى ادبى بزرگى بود.
بنا بر روایت افلاکى در مناقب، مولوى آن شب در پاسخ حسام الدین رقعه‏اى از سر دستار خود برگرفت که حاوى 18 بیت از آغاز مثنوى بود. این ابیات را بر اثر الهامى درونى پیش از این سروده بود.
از آن پس حسام الدین از خواهش و ترغیب مولانا در ادامه‏ى سرودن این منظومه هرگز باز نایستاد و آنچنان بود که جلال الدین هر شب از آغاز شام تا طلوع فجر ابیاتى چند از مثنوى را املا مى‏کرد و حسام الدین به سرعت تمام مى‏نوشت و مجموع آنچه را که نوشته بود به آوازى خوش بر مولانا باز مى‏خواند.
این کار غیر از دو سال تا پایان زندگى جلال الدین ادامه داشت و از این رهگذر اثرى بس پر مغز و بى نظیر همچون مثنوى معنوى در شعر پارسى پدید آمد. هم بدین سبب است که مولانا در مثنوى بارها و بارها از حسام الدین به عنوان الهام بخش خویش یاد مى‏کند:
         اى ضیاء الحق حسام الدین توى             که گذشت از مهد نورت مثنوى             گردن این مثنوى را بسته‏اى             مى‏کشى آن سو که خود دانسته‏اى            
و اما آغاز بدیع و بى مانند مثنوى با تمثیل نى، یادکردى عاشقانه از خداوند به صورتى لطیف و شاعرانه است، آنچنان سرشار از معنى و ذوق و حال که به نظر مؤلف دانشمند کتاب «سر نى» نى نامه یعنى 18 بیت آغاز مثنوى خود هسته‏ى اصلى مضمون تمام شش دفتر مثنوى را در بر دارد و تمام این شش دفتر تفصیل گونه‏اى بر همان 18 بیت است.
اما نى که مولوى شکایت و حکایت آن را در منظومه‏ى خود به شعر پرداخته به تصادف و اتفاق در کلام وى راه نیافته بلکه در اندیشه‏ى او معنى و مقامى خاص یافته چنانکه در مثنوى و یا در دیوان کبیر زیاده از 28 بار لفظ «نى» مایه و موضوع تمثیل قرار گرفته است.
شاید جاذبه‏ى مطلع دلپذیر مثنوى بوده که پروفسور پنر را به شرح و تفسیر آن به زبان انگلیسى بر انگیخته و آن دریافت‏ها را با ترجمه‏ى آزاد چند قصه از دفتر نخست در رساله‏اى با نام نغمه‏ى ناى در سال 1877 میلادى به طبع رسانده است .
نى در اساطیر و افسانه هاى ملل گوناگون مظهر تصورات و اندیشه هاى مختلف بوده، به عنوان مثال در اساطیر یونان ، پرومته اوس پسر عم زئوس مقدارى از بذر آتش را فراهم آورد و آن را در نى میان خالى پنهان ساخت و از آسمان براى بشر فرو فرستاد و یا اینکه در روایات عبرى نى خرد شده نمودارى از روحى در هم کوفته و شکست یافته است .
در افسانه هاى افریقایى و اندونزیایى نیز نخستین جفت از افراد بشر در آفرینش از نى به وجود آمده است .
لیکن جلال الدین محمد مولوى نى را مظهر و مفهوم اندیشه‏اى والا و لطیف و پر معنى ترى قرار داده است. این نى در حقیقت ذهن و ضمیر مولانا است که از مایى و منى خالى شده و در تصرف عشق در آمده است.
این کلام روح انگیز که از جان وى بر مى‏آید در حقیقت از او نیست بلکه از عشق است که تنها بر زبان او جارى مى‏شود و بر پرده هاى نوا و نایش آهنگى شرر بار مى‏ریزد:
         ما چو ناییم و نوا در ما ز توست             ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست            
موسى نثرى شارح مثنوى مى‏نویسد:
اگر گفتار امامان معصوم علیهم السلام را کنار بگذاریم از هنگامى که بشر براى حفظ افکار خود خط را به وجود آورد و تالیف کتاب را تعمیم داد و حکما و بزرگان و شعرا و نویسندگان، عقاید و نتیجه‏ى افکار خود را به صورت کتاب به جامعه‏ى انسانى عرضه داشته‏اند تا کنون کتابى در موضوع اخلاق بشرى و کمال انسانى وزین‏تر ، پرمایه‏تر ، مفیدتر و خوش‏تر از مثنوى مولوى به عالم بشریت ارزانى نشده است.
مولانا در این کتاب بى مانند با بیانى شیرین و منطقى دل چسب در ضمن افسانه ها و قصه هاى متعدد نکات و دقایقى از اخلاق عمومى و معارف عالیه‏ى الهى گنجانده است که نظیر آن را در هیچ کتاب اخلاقى ، تربیتى و روانشناسى نمى توان یافت .
این کتاب شاهکارى است براى اصلاح و تعدیل اخلاق و ایجاد کمال نوع بشر. به همین سبب این کتاب به هر شکل هر چه بیشتر منتشر شود و هر اندازه مطالب آن ساده و روشن تر و نزدیک به فهم عموم باشد براى جامعه مفیدتر خواهد بود.
بهاء الدین ولد در اهمیت مثنوى اینگونه سروده است :
         نردبان آسمان است این کلام             هر که از این بر رود آید به بام             نه به بام چرخ کان اخضر بود             بل به بامى کز فلک برتر بود            
استاد علامه جلال الدین همایى در مولوى اینگونه مى‏نویسد:
هیچ کتابى از ساخته هاى فکر و خامه‏ى بشرى به اندازه‏ى مثنوى شریف افکار تازه‏ى ارزنده و مطالب زنده‏ى جاودانى ندارد، به طورى که اگر پیشرفت سریع و حیرت انگیز تمدن علوم و معارف بشرى به فرض محال کلیه‏ى کتب و آثار نظم و نثر قدیم ساخته‏ى فکر و اندیشه‏ى بشر را در هم نوردد و همه را باطل سازد یا به عبارت دیگر جمیع موالید فکر و علمى گذشتگان بمیرد هنوز مثنوى زنده و پیشرو قافله سالار اصلاح نفوس و سردفتر علوم و معارف بشرى و مظهر اتم «آنکه  نمرده است و نمیرد تویى» خواهد بود.
خلاصه این که افکار و عقاید مولوى که در منظومه‏ى مثنوى و دیگر آثار او پراکنده است دریایى عظیم است که به قعر آن نتوان رسید.
         گر شود بیشه قلم دریا مدید            مثنوى را نیست پایانى پدید            
شیخ بهاء الدین عاملى در اعتبار مثنوى شریف اینگونه سروده است:
         من نمى گویم که آن عالى جناب            هست پیغمبر ولى دارد کتاب            مثنوى معنوى مولوى            هست قرآنى به لفظ پهلوى            مثنوى او چو قرآنى مدل            هادى بعضى و بعضى را مذل            
محمد على فروغى در مجله‏ى تعلیم و تربیت در عظمت افکار مولوى اینگونه مى‏نویسد:
«این جانب بارها گفته‏ام که زبان و ادبیات فارسى چهار رکن بزرگ دارد :
شاهنامه‏ى  فردوسى، کلیات شیخ سعدى، مثنوى مولوى و دیوان خواجه حافظ.
بار دیگر نیز مى‏گویم که این چهار اثر بزرگ که هر یک در عالم خود در میان آثار ادبى ایران بلکه در میان آثار ادبى جهان از فروزندگان قدر اولند چهار ستون فرهنگ و تربیت ایرانى به شمار مى‏روند.
آنها به منزله‏ى اصل و تنه‏ى این درخت و آثار ادبى دیگر همانند فروع و شاخ و برگ این درخت تناورند. هر یک از این چهار اثر حیثیات و مزایاى خاصى دارد که بر دانشمندان پوشیده نیست .»
استاد بدیع الزمان فروزان‏فر در مجموعه مقالات و اشعار اینگونه مى‏نویسد:
«مثنوى شریف در حقیقت یک کتاب حکمت و فلسفه و اخلاق و ذوق و حال و تربیت و علوم اجتماعى است زیرا بحث در مثنوى از هر ناحیه‏اى یعنى هر صاحب فنى که در مثنوى شریف مطالعه کند و بخواهد فکر قدیم و جدید نامیرنده‏ى جاوید براى مطلوب خود در مثنوى پیدا کند پیدا مى‏کند.
کسانى که در علم النفس، در فقه، اصول، در اصول عقاید یعنى علم کلام، در ادب و در فلسفه مطالعه کرده‏اند هر یک از علوم قدیم و جدید را که تصور بفرمایید در مثنوى در باره‏ى آنها بحث شده است و بحث تازه و فکر جدید و نامیرنده.
 از مطالعه‏ى مکررى که در مثنوى شریف براى بنده حاصل شده است بنده مثنوى را حاوى حقایق زنده و مطالب سرشارى یافته‏ام که هنوز پیشاپیش بشریت مى‏رود و پشت سر عالم نیست. تمدن جدید با این پیشرفت حیرت انگیز و قاهر و غالبى که در عالم دارد، هنوز نتوانسته است بسیارى از افکار مولانا راپشت سر بگذارد .
بسیارى از طرق فلسفه پشت سر دنیا افتاده است و دنیا سالها است که از آنها پیش افتاده است ولى حقیقت زنده در اخلاق و در شناسایى و در معرفت انسان و توحید و اصول انسانیت که باید پیروى بشود در یک عالم متشکل و متعهد و یگانه در مثنوى طورى است که قرن‏ها هنوز پیشاپیش بشریت خواهد رفت.
اگر فرض کنید وسایل مخرب، دنیا را خراب و ممالک و تمدن‏ها را زیر و رو کند بى گمان حقایق زنده‏ى مثنوى معنوى مولانا همیشه زنده و پایدار خواهد بود و ملت ایران بدین سبب همواره سرافراز و سربلند.»
استاد روان شاد سید محمد على جمال زاده در یادنامه‏ى مولوى مى‏نویسد:
«باید دانست که یکى از بزرگترین معماران کاخ بلند معرفت بلکه براى ما ایرانیان و فارسى زبانان غیر ایرانى معمار عمده‏ى آن و یا بهتر بگویم گویاترین زبان معرفت همانا مولانا جلال الدین محمد بلخى صاحب کتاب مثنوى است.
مثنوى از مهم ترین آثار ادبى و عرفانى عالم به شمار مى‏آید هر چند خود مولانا شیخ عطار و سنایى را بر خود مقدم شمرده و گفته است:
         عطار روح بود و سنایى دو چشم او             ما از پى سنایى و عطار مى‏رویم             ترک جوشى کرده‏ام من نیم خام             از حکیم غزنوى بشنو تمام            
ولى شک نیست که در مقام حکمت و عرفان اگر مولوى ما در عالم یکتا و بى نظیر نباشد بسیار کم نظیر است همانطور که در مورد کتاب اصلى او یعنى مثنوى گفته‏اند: فى الحقیقه در عالم زبان پارسى از آن برتر کتابى منظوم نیفتاده است.»
استاد دکتر محمدرضا شفیعى کدکنى در گزیده‏ى غزل‏هاى شمس مى‏نویسد:
«جلال الدین محمد که با عناوین مولانا، مولوى، ملاى روم گاه با تخلص خاموش در میان فارسى زبانان شهرت یافته یکى از شگفتى‏هاى تبار انسانى است.
معرفى این آتش افروخته در بیشه‏ى اندیشه و احساس و وصف این دریاى ژرف ناپیدا کرانه بس دشوار است و براى شناختنش گوش باید چشم شود.
         آینه‏ام آینه‏ام مرد مقالات نیم             دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما            
علامه‏ى استاد محمد تقى جعفرى در نقد و تفسیر مثنوى اینگونه مى‏نویسد:
آن قیافه‏ى علمى و عرفانى و روحى را که جلال الدین در کتاب مثنوى به ما نشان مى‏دهد به طور قطع از چهره هاى فوق العاده‏اى است که قلمرو دانش و معرفت مربوط به اصول عالیه‏ى انسانى سراغ دارد.
وسعت و عمق دیدگاه جلال الدین در حقایق انسانى به ویژه از نظر رابطه‏ى انسان با ماوراء طبیعت در حدى است که گویى موضوع‏هایى که در این رابطه براى او مطرح مى‏گردد اقیانوس‏هاى متلاطمى از حقایق و مسایل شگفت انگیز است، اگر چه این موضوع‏ها به جهت قرار گرفتن بر پرده‏ى جهان هستى از دیدگاه انسان‏ها بسیار محدود مى‏نماید و ناچیز دیده مى‏شوند به همین جهت نارسایى الفاظ را بارها و بارها گوشزد مى‏کند و مى‏گوید:
         من چو لب گویم لب دریا بود             من چو لا گویم مراد لا بود            
جلال الدین یک قانون یا یک نظریه‏ى علمى فلسفى را صریحا بیان مى‏کند به طورى که مقصود او را مى‏توان از کلماتش دریافت. از همین قبیل است مساله‏ى تکاپوى اضداد که وى بارها در کتاب مثنوى آن را با تمام صراحت مطرح ساخته است:
         زندگانى آشتى ضدهاست            مرگ آن کاندر میانشان جنگ خاست            
و یا در جاى دیگر مى‏گوید:
         صلح اضداد است عمر این جهان             جنگ اضداد است عمر جاودان            
همچنین درباره‏ى این اصل که اشیا با اضداد خود شناخته مى‏شوند در دفتر اول مى‏گوید:
         پس نهانى‏ها به ضد پیدا شود             چون که حق را نیست ضد پنهان بود             پس به ضد نور دانستى تو نور             ضد ضد را مى‏نماید در صدور            
مطالبى که جلال الدین متذکر شده در دوران‏هاى بعد به عنوان عالى ترین مسایل علمى به میان کشیده شده است ولى ما به طور قطع و یقین نمى‏دانیم که مقصود جلال الدین چه بوده است. آیا واقعا آن مطالب را آگاهانه از همان دیدگاه منظور کرده است که امروز مطرح مى‏شود مانند جاذبه و مساله‏ى ذرات اتمى:
         چون حکیمک اعتقادى کرده است             کاسمان بیضه زمین چون زرده است             گفت سائل چون بماند این خاکدان             در میان این محیط آسمان             همچو قندیلى معلق در هوا             نى به اسفل مى‏رود نى بر علا             آن حکیمش گفت کز جذب سما             از جهات شش بماندند در هوا            
اگرچه پس از این احتمال مى‏دهد که قرار گرفتن زمین در میان این فضاى پهناور به جهت نیروى دافعه است که از اطراف به او وارد مى‏شود ولى سرانجام این مساله که قرار گرفتن زمین در میان فضا ممکن است به جاذبه‏ى کیهانى مربوط شود در ابیات پیشین به چشم مى‏خورد .
نظیر اینگونه موارد را ما از شعرا و متفکران گذشته فراوان به یاد داریم. مثلا شیخ محمود شبسترى در گلشن راز مى‏گوید:
         اگر یک ذره را بر گیرى از جاى             خلل یابد همه عالم سراپاى            
آیا شبسترى در این بیت همان حقیقت را منظور داشته است که امروزه فیزیک دانان و ریاضى دانان زبردست مانند پل لان ژان و امثال او در نظر داشته‏اند، آنجا که مى‏گوید: اگر من چمدانم را بر روى زمین حرکت بدهم در تمام کهکشان‏ها تاثیر خواهد گذاشت.
یا این بیت هاتف چه سخنى را در نظر دارد:
         دل هر ذره را که بشکافى             آفتابیش در میان بینى            
از نظر مکتب عرفا یک جزء کوچک از موجودات جهان طبیعت از نظر دخالت در مجموع مى‏تواند عظمتى مانند مجموع داشته باشد همچنین در نشان دادن قیافه‏ى ماوراى طبیعى اشیا جزء با کل هیچ تفاوتى ندارد.»
دکتر محمد على اسلامى ندوشن در آواها و ایماها مى‏نویسند:
«جوهر مثنوى مولانا جستجوى انسان کامل است، انسان والا، و این انسان در عین آن که گوشت و پوست و استخوان دارد و با ما مى‏نشیند و برمى‏خیزد سرش به ابر مى‏ساید، گاه به اولیا شبیه مى‏گردد و گاه به پهلوان‏هاى داستانى.
اگر شاهنامه حماسه‏ى ایران پیش از اسلام است مثنوى حماسه‏ى ایران اسلامى است و تفاوت این دو ایران در این دو کتاب به خوبى نمودار است. ایران مثنوى بار سنگین ترى از تاریخ بر پشت دارد و اندیشه ها در آن انبوه تر و متنوع تر.»
استاد دکتر عبدالحسین زرین کوب در «با کاروان حله» مى‏نویسند:
«دنیایى که وصف آن در مثنوى آمده است دنیایى است که در آن همه چیز حیات دارد. همه چیز سمیع و بصیر است. هم هیاهوى خاموش ابر و نسیم را در آن مى‏توان شنید و هم صداى نفس گل و گیاه را مى‏توان احساس کرد.
در این دنیا هیچ چیز گنگ و خاموش نیست همه چیز با کسى که جانش راز آشناست حرف مى‏زند.
نى از درد دل شکوه سر مى‏دهد، آب با آلودگان سخن مى‏گوید، آتش انسان بیدادگر را سرزنش مى‏کند، کوه قاف با ذوالقرنین از آثار عظمت هستى حکایت مى‏کند، پشه از باد شکایت دارد ، استر با اشتر گفتگو مى‏کند ، شکاف خانه با صاحب خانه حرف مى‏زند، ستون سنگى از دورى پیامبر به ناله در مى‏آید طوطى کار پاکان را از خود قیاس مى‏گیرد و مانند منطقیان که فریفته‏ى قیاسند به خطا مى‏رود.
تعالیم مولوى که در مثنوى از زبان نى بیان مى‏شود در «فیه مافیه»، «مجالس» حتى گاه در غزل‏ها نیز جلوه هایى از آنند. درحوصله‏ى تلخیص این سخن نمى گنجد.
به گفته‏ى مولانا انسان مبدأ و اصلى دارد که منشأ وحدت و اتحاد است و در این دنیایى که عالم کثرت و اختلاف است از اصل خویش جدا مانده است. تمام سیر و حرکت دائمى او نهایتش آن است که بار دیگر به اصل خویش بازگردد.
این طلب وصل که جز طلب اصل نیست غایت سیر و سلوک عارف است. راه نیل بدان هم تمسک به شریعت و سیر در طریقت است تا نیل به حقیقت که هدف وصل همان است حاصل آید.
از این روى مولوى به شریعت که وسیله‏ى تهذیب و ریاضت نفس است اهمیتى خاص مى‏دهد، نه ترک شریعت و تندروى‏هاى صوفیان را توصیه مى‏کند و نه گرایش به عزلت و فقر و رهبانیت را تبلیغ مى‏نماید.
مرد کامل را کسى مى‏داند که جامع صورت و معنى باشد، از زندگى و زیبایى‏هاى آن نیز خود را محروم نسازد و یک سره خود را به زهد خشک تسلیم نکند.»
هنرى پرکسون فیلسوف شهیر فرانسوى مى‏گوید: مثنوى مولوى یکى از مهمترین کتاب‏هایى است که نوع بشر تا کنون از خود به یادگار گذاشته است.
ادوارد براون مؤلف تاریخ ادبى ایران اینگونه مى‏گوید: کتاب مثنوى یکى از آثار شعرى بزرگ کلیه‏ى اعصار تاریخى به شمار مى‏آید.
آربرى مستشرق انگلیسى در یادنامه‏ى مولوى مى‏نویسد: جهان مغرب زمین کم کم قدرت نبوغ ملاى روم را درک مى‏کند و از پرتو همت عالى نیکلسون مولوى منبع الهام و مایه‏ى سرور صاحب نظران اروپا خواهد شد و مقام او البته به پایه‏اى خواهد رسید که هیچ شاعرى تا کنون در ادبیات جهانى بدان نرسیده است.
عبدالباقى گول پینارلى مولوى شناس بزرگ ترکیه مى‏گوید:
«مثنوى موج به موج مى‏تازد، کف مى‏کند، کفها متلاشى مى‏گردد، امواج سر به صخره ها مى‏ساید، از درون مى‏جوشد و شکل مى‏پذیرد. گاه همه چیز در هم فرو مى‏ریزد و عقده‏اى سرباز مى‏کند، ناگهان در ابداعى دیگر صفحه‏اى نو باز مى‏گشاید.
آلام روحى انسان، لذت‏ها، ضعف‏ها، نیازها، خلاصه حالات متنوع روان انسانى واقعا در مثنوى به صورتى بسیار بدیع و صریح بیان شده است.
از آنجا که در مثنوى شیوه‏ى حکایت نویسى بر گزیده شده و در بند آن اسلوب باقى مانده و در سراسر کتاب وزنى واحد به کار رفته است گاه انسان از خواندن آن احساس دلتنگى مى‏کند همان نوع دلتنگى که از بارش باران تند و بى وقفه به آدمى دست مى‏دهد.»
در دو سده‏ى اخیر بیرون از سرزمین ایران کسانى از شرق و غرب به مولانا و مثنوى او پرداخته و در این راه پژوهش‏هاى پر ثمر کرده و کتاب‏ها و مقاله هاى ارزنده‏اى به یادگار نوشته‏اند.
در این میان تحقیق و تتبع و بررسى دانشمندان معاصر ترکیه به ویژه عبدالباقى گول پینارلى و کشورهاى دیگرى همچون آلمان و تحقیقات پروفسور آنه مارى شیمل جاى خاصى دارد.
در شبه قاره‏ى هند و پاکستان آثارى که به فارسى و اردو از نشر و ترجمه و تفسیر درباره‏ى مولانا پدید آمده بسیار متعدد و گوناگون است.
پرتو افشانى مولانا در سرزمین هند به آثار فارسى و اردو محدود نمى‏شود. در زبان‏هاى هندى، سندى، پنجابى و بنگالى نیز از دیوان شمس و مثنوى ترجمه ها و شرح هاى متعددى انتشار یافته است.
اروپا از اواخر سده‏ى هیجدهم میلادى نخست از طریق نمایندگان سیاسى دولت‏هاى غربى با مثنوى و مولانا آشنایى یافته است.
شاید نخستین بار ولم بورگ نماینده‏ى فرانسه در استانبول با مثنوى آشنا شد و شش سال تمام روى ترجمه‏ى آن به زبان فرانسه کار کرد و آن را انتشار داد.
پس از ولم بورگ محققى اتریشى با نام ژوزف فون همر بورکشتان گزیده‏اى از مثنوى را به آلمانى برگرداند.
سپس فردریش رودهرک خاور شناس و ادیب نام آور آلمانى ترجمه‏ى دل آویزى از غزل‏هاى مولانا را منتشر ساخت که در ادب آلمانى جلوه‏اى خاص داشت.
پس از چندى گرگ غوزن نخستین دفتر مثنوى را ترجمه‏اى منظوم ساخت. در این میان از مطالعه و تحقیقات و مقاله هاى عالمانه هرمن ارته و هلموت ریتر نیز نباید غافل شد.
در انگلستان نیز سر جیمز ردهاوس در سال 1881 میلادى گزیده‏اى از حکایت‏هاى مثنوى را ترجمه کرد و انتشار داد. پس از وى وینفلد مقاله هاى متعددى در معرفى آثار جلال الدین مولوى به رشته‏ى نگارش کشید.
این تحقیقات و بررسى‏هاى محققانه مقدمه‏اى شد براى تصحیح و شرح بسیار سودمند و عالمانه‏ى رینولد آلن نیکلسون.
در پى انتشار متن مثنوى و برگردان آن به انگلیسى از سوى نیکلسون، اى آربرى به تحلیل آثار مولانا پرداخت و «فیه ما فیه» او را به انگلیسى ترجمه کرد و درباره‏ى ادبیات عارفانه‏ى ایران مقاله ها و کتاب‏هاى متعددى نگاشت.
 در امریکا نیز پس از جنگ جهانى دوم توجه به شرق افزایش یافت و تنى چند از پژوهشگران و استادان شرق شناس به ترجمه و شرح آثار مولانا روى آوردند.
در این میان کسى که کتاب‏ها و مقاله هاى او در این زمینه از امتیاز خاصى برخوردار است پروفسور آنه مارى شیمل است. وى استاد سابق دانشگاه معروف هاروارد است.
شیمل اگر چه آلمانى است اما سال‏هاى سال در شهرهاى مختلف امریکا تدریس کرده و منابع متنوعى را در معرفى و شرح آثار جلال الدین محمد بلخى به رشته‏ى تحریر کشیده،
از آن جمله شکوه شمس یا سیرى در افکار مولانا است که از سوى ترجمان دانشمند آقاى حسن لاهوتى مترجم شرح نیکلسون به فارسى برگردانده شد و با مقدمه‏ى استاد علامه سید جلال الدین آشتیانى در اختیار صاحبان اندیشه و قلم قرار گرفت.
حسین آهی

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۸ توسط امیر ارسلان حدیدی

در پستهای قبل کتاب احسن التقاسیم http://sonqor.persianblog.ir/post/226/ را معرفی کردیم . در اینجا قسمت دیگری از کتاب را می آوریم که بسیار جالب و خواندنی است.

احسن‏ التقاسیم/ترجمه،ج‏1،ص: به بعد50

I- آئین:
بدانکه مذهبهاى امروزى اسلام که بالا و پائین و دسته بندى و مبلّغان داشته باشند بیست و هشت مذهبند چهار در فقه، چهار در کلام چهار در فقه و کلام، چهار مذهب پژمرده، چهار اهل حدیث، چهار مذهب که جاى چهار دیگر را گرفته‏اند، و چهار مذهب روستائیان:
آ) مذهبهاى فقهى: 1- حنفى [1] 2- مالکى 3- شفعوى 4- داودى                
ب) مذهبهاى کلامى: 5- معتزلیان 6- نجاریان 7- کلابیان 6- سالمیان.
ج) چهار فقه- کلامى: 9- شیعه 10- خارجیان 11- کرامیان 12- باطنیان.
د) چهار مذهب اهل حدیث: 13- حنبلیان 14- راهویان 15- اوزاعیان 16- منذریان.
ه) مذهبهاى پژمرده 17- عطائیان 18- ثوریان 19- اباضیان 20- طاقیان.
و) مذهبهاى روستائى: 21- زعفرانیان 22- خرم دینان 23- ابیضیان 24- سرخسیان.
ز) چهار مذهب که جاى چهار دیگر را گرفته‏اند: 25- اشعریان جاى کلّابیان 26- باطنیان جاى قرمطیان 27- معتزلیان جاى قدریان 28- شیعیان جاى زیدیان 29- جهمیان جاى نجاریان [1].
اینهایند مذهبهائى که امروزه کاربرد دارند، که خود به گروه‏هاى بى شمار بخش شده‏اند.
مذهبهاى یاد شده به لقبهائى نیز بخش مى‏شوند ولى از آنچه شمردم بیشتر نمى‏شوند و دانشمندان همین‏ها را مى‏شناسند: اً) چهار لقب معمولى بً) چهار لقب ستوده. جً) چهار لقب انکارى. دً) چهار لقب تفسیر
__________________________________________________
[1-)] چنانکه دیده مى‏شود، این بند در عنوانش «چهار بجاى چهار» یاد شده است، ولى در متن، پنج فرقه دیده مى‏شود، که جاى پنج دیگر را گرفته‏اند.
و از این رو مجموع مذهبها در بالا 28 مذهب تعیین شده و در پائین به 29 رسیده است.
پذیر. هً) چهار لقب اهل حدیث وً) چهار لقب با یک معنى.
زً) چهار لقب که مردم فهمیده آنها را باز شناسند.
اً) چهار لقب معمولى: 1) رافضیان 2) جبریان 3) مرجیان 4) شکاکان.
بً) چهار لقب ستوده: 5) اهل سنّت و جماعت 6) اهل عدل و توحید. 7) مؤمنان 8) اصحاب هدایت.
جً) چهار لقب انکارى: 9) کلّابیه که منکر جبرند 10) حنبلیان که منکر نصب هستند 11) منکران صفات که تشبیه [1] را انکار کنند.
12) مثبتان صفات که تعطیل [2] را انکار نمایند.
__________________________________________________
[1، 2-)] «تشبیه» و «تعطیل» دو واژه ناسزا گونه است که سنّیان و گنوسیستها به یک دیگر مى‏داده‏ اند. مردم هند و ایرانى شرق دجله تا سند، اسلام را به صورت «توحید اشراقى» که مناسب مذهب آبا و اجداد ایشان بود پذیرفته بودند. سامیان غرب فرات تا مدیترانه، آنرا به صورت «توحید عددى» توراتى، که مناسب ایده ‏ئولژى پدرانشان بود پذیرفته بودند. شرقیان گنوسیست، انسان را مرکب از دو جزء مساوى خیر و شر و در نتیجه او را در برابر دو سلسله جبرى علل خیر و شر، مختار مى‏دانستند غربیان سنى به عکس رفته، انسان را مخلوق مجبور خداى فعال ما یشاء مى‏دانستند، از این روى سنّیان گنوسیستها را «معطّل» مى‏نامیدند یعنى ایشان خدا را نافعال و انسان را فعال مى‏شمرند، اما گنوسیستها این تهمت را نپذیرفته، خود را «اهل عدل و توحید» و «منزّه» مى‏نامیدند یعنى خدا را منزّه از ماده و واحد مطلق (توحید اشراقى) مى‏شمردند و در مقابل آن، سنیان را «مشبه» «مجسم» «جبرى» مى‏نامیدند یعنى ایشان خدا را شبیه آدمى جسمانى و جبار و مکار مى‏شمرند. سنیان نیز خود را از این تهمت مبرا دانسته، خود را «اهل حدیث و تعبّد» مى‏نامیدند که خدا را «قادر متعال» و «فعّال ما یرید» مى‏دانستند. چنانکه پیدا است هم اتهامات دو طرف و هم دفاعیّات ایشان تا حدودى با واقع نزدیک میباشد.
د) چهار لقب که چند گونه تفسیر مى‏تواند شد: 13) جبرى‏گرى نزد کرّامیان توانائى را با کردار جفت دانستن است (پس لقبى ستوده باشد) و نزد معتزلیان بدى را به خدا نسبت دادن و همه کارها را مخلوق خدا شمردن است (پس لقبى ناستوده مى‏باشد).
14) مرجى [1] نزد اهل حدیث کسى باشد که کردار را پس از باور بنهد (پس ستوده است) و نزد کرّامیان کسى است که منکر وجوب کار أندامى بود، و نزد مأمونیان کسى باشد که درباره مرتکب کبیره سکوت کند و منزلت بین المنزلتین را نشناسد (پس ناستوده است) 15) شکّاک اهل کلام به کسى مى‏گفتند که درباره قرآن سکوت کند، و نزد کرّامیان کسى باشد که در ایمان استثنا نهد [و نزد شیعه کسى است که خلافت على را پس از سه دیگر نهد، و نزد زیدیان کسى است که خلافت زید
__________________________________________________
[1-)] گنوسیستهاى هند و ایرانى که در صفحه پیشین شناختیم به پیروى از ایده‏ئولژى پدران خویش «حق الله» را از «حق الناس» جدا مى‏کردند:
الف) ایشان «حق الله» را تنها در شناخت خدا و ایمان به او دانسته آنرا «پندار نیک» مى‏شمردند.
ب) «گفتار نیک» را در حد وسط نهاده گاه در «حق الله» و گاه در «حق الناس» بکار مى‏بردند.
ج) «کردار نیک» را منحصر به «حق الناس» دانسته، «کار اندامى» را در «حق الله» بى اثر مى‏دانستند، پس گناه کبیره یعنى کار اندامى خلاف دستور را موجب تکفیر نمى‏دانسته، عبادتهاى اندامى را نیز موجب خشنودى خدا ندانسته آنرا عملى جاهلانه و منافى «تنزیه خدا» مى‏دانستند. «حبیة» که مقدسى در چ ع 407 و 415 از ایشان یاد کرده نیز از همین مخالفان کار اندامى در حق الله مى‏باشند برخى از سران عرب نیز که در ایران دور از مرکز خلافت مانده بودند و مى‏خواستند در جنگهاى على و معاویه و دیگر سران عرب بى طرف بمانند، این فلسفه ایرانى را گرفته به آیت 9: 106 قرآن چسبانیده «ارجاء مرجى‏گرى» را شعار خویش ساختند. گاهى نیز خود را «کفیه» یا اهل کف، به معنى خوددارى کننده و بى طرف، مى‏نامیدند. پانوشت من در چ ع 293 دیده شود.
را انکار کند که آنرا اصل شمرند و نزد دیگران کسى است که خلافت بو بکر و عمر را انکار کند]. 16) رافضى نزد شیعه کسى است که خلافت على را به عقب اندازد. و جز ایشان به کسى گویند که خلافت عمرین (بو بکر و عمر) را نفى کند.
و-) چهار لقب که یک معنى دارند: 17) زعفرانیان 18) واقفیان 19) شکّاکان 20) رستاقیان [1].
ه- چهار لقب که به أهل حدیث داده شده است: 21) حشویان 22) شکّاکان 23) ناصبیان 24) مجبّران.
ز-) چهار نسبت که دانشمندان آنها را از یک دیگر باز شناسند:
25) اهل حدیث، از شفعوى 26) ثورى از حنفى و 27) نجارى از جهمى و 28) قدرى از معتزلى.
بدانکه مذهبهاى مسلمانان از چهار ریشه برخاسته است: شیعه، خارجیان، مرجیان، معتزلیان. ریشه اختلاف ایشان در کشتن عثمان بود، که جدایشان کرد و تا برون آمدن مهدى جدا خواهند ماند.
مرجى‏گرى در اینجا سکوت کردن بر مرتکبان کبیره است، و از اهل رأى و أهل حدیث هر دو در آن هستند. معتزله مى‏گویند: استنباط هر مجتهد در فروع درست است، و به این استدلال کنند که: روزى یاران پیغمبر در تعیین سمت قبله اختلاف کردند و هر کدام به سویى نماز گزاردند و او به کسانى که اشتباه کرده بودند دستور اعاده نماز
__________________________________________________
[1-)] گویا مؤلف مقدسى این چهار لقب را در معنى واقفى، شکاک یعنى سکوت کننده و خموش مانده و غیر قاطع در اظهار نظر فلسفى خلاصه مى‏کند.
وى در چ ع 395: 2 نیز به سکوت ایشان در مسأله خلق قرآن اشارت خواهد کرد
نداد و آنرا درست دانست. و این سخن مرا خوش آیند است [1] نبینى که یاران پیغمبر اختلاف مى‏داشتند و او اختلافشان را رحمت خواند و گفت از هر کدام پیروى کنید رسته‏ اید. سفیان بن عیینه گفته است: خدا کسى را به سبب اختلاف علما عذاب نخواهد کرد. نبینى که هر گاه قاضى در مسأله‏اى اجتهاد [1] کند، دیگرى حق باطل کردن آنرا ندارد، هر چند که نزد وى نادرست باشد؟ گروهى از کرّامیان گویند: هر مجتهد در اصول و فروع هر دو بر حق است، مگر زندیق باشد. صاحبان این سخن که گروهى از مرجیان‏اند چنین استدلال کنند که پیغمبر گفته است: أمت من بر هفتاد و سه گروه تقسیم شوند هفتاد و دو گروه بهشتى باشند و یک گروه دوزخى. دیگر پیشوایان گویند: جز یک فرقه موافق حق رستگار نیست و به خبر دیگر استدلال کنند که گفته است: هفتاد و دو گروه در دوزخ و یک گروه بهشتى باشند، و این مشهورتر است ولى سند نخستین خبر درست‏تر بود و خدا داناتر است. اگر خبر اول درست باشد آن‏
__________________________________________________
[1-)] درباره اجتهاد باید بیاد داشت که: ازلى و ابدى و تغییر ناپذیر بودن قوانین پیش از اسلام عقیدت یهود بود، که تورات را نیز قدیم مى‏شمردند. (عبد الجبار معتزلى م 415 شرح الاصول الخمسه: 576 و کراجکى شیعى م 449. کنز الفوائد چ سنگى تهران ص 102 و ابن میمون یهودى م 602. دلالة الحائرین چ استانبول ص 416) هندیان و یونانیان و ایرانیان قوانین را قابل نسخ و تغییر مى‏شمردند (بیرونى م 440 ما للهند: 80- 81) این دو نظریه کهن در قرن دوم هجرى در بغداد به صورت نزاع بر سر «حدوث و قدم قرآن» و نیز قابل تغییر بودن قوانین حق الناس ظاهر شد. گنوسیستها روایت «حلال محمد حلال الى یوم القیامة» را منحصر به «حق الله» دانسته و «حق الناس» را تغییرپذیر مى‏شمردند، سنیان به عکس رفته، هر دو را ابدى و ازلى مى‏شمردند. گنوسیستهاى نرم‏تر پس از عقب‏نشینى زیر فشار خلفا تغییر قوانین را به صورت «اجتهاد» مطرح کردند. شاید مقدسى مؤلف کتاب تحت تاثیر تمدن ایرانى مادرش این نظر مرجى- معتزلى- تکامل در حقوق را پذیرفته باشد.
گروه همان باطنیان باشند و اگر دومین درست باشد پس باز اکثریت رستگارند و من سواد اعظم اکثریت را در چهار مذهب و اره مى‏بینم: پیروان ابو حنیفه در خاور، پیروان مالک در باختر و شافعى در چاچ [1] و حومه نیشابور و اصحاب حدیث در شام و اقور [2] و رحاب [3] و بقیه سرزمین‏ها آمیخته‏اند و من ایشان را در هر اقلیم در این کتاب معین کرده‏ام.
 II- قرائتها:
خوانندگان امروزى قرآن چهار گروهند:
آ) حرف‏خوانان حجاز که پیروان یکى از چهاراند: 1- نافع 2- ابن کثیر 3- شیبه 4- ابو جعفر.
ب) حرف‏خوانان عراق که پیرو چهار دیگر باشند: 5- عاصم 6- حمزه 7- کسائى 8- ابو عمر.
ج) قرائت اهل شام از 9- عبد الله بن عامر.
د) حرف‏خوانان ویژه نیز چهاراند: 10- قرائت یعقوب حضرمى 11- اختیار ابو عبید [4] 12- اختیار ابو حاتم 13- قرائت. اعمش، بیشتر پیشوایان همه اینها را درست مى‏دانند.
من در میان مذهبها ابو حنیفه را برگزیده‏ام بیادگارهائى که از عراق دارم و از حروف، قرائت ابو عمران عبد الله بن عامر یحصبى را به سبب مطالبى که در اقلیم اقور یاد خواهم کرد [5].
__________________________________________________
[1-)] متن: شاش. براى تقسیم جغرافیائى این چهار مذهب واره، ن، ک درسهائى درباره اسلام. گلدزیهر. پانوشت منزوى: 135- 136.
[2-)] ن. ک: چ ع: 136
[3-)] ن. ک: چ ع: 373
[4-)] ن. ک. نولدکه. تاریخ قرآن 293 (دخویه).
[5-)] چ ع 144- 142.
               III- استثناها:
بدانکه مردم در چهار مسأله از فتواى بو حنیفه رو گردانیده‏اند نماز دو عید مگر مردم زبید و بیار، و زکات اسب، و رو به قبله کشیدن بیمار هنگام مرگ [چنانکه در قبر] [و تکبیر گوئى پیشنماز هنگامى که آهنگ قد قامت الصلاة را از مؤذن بشنود] و قربانى کردن به طور مرتب به استثناى مردم بخارا و رى.
پیروان مالک از این چهار فتواى او رو گردانیدند: پیشى گرفتن مأموم بر امام در نماز، مگر در مغرب و روز جمعه در مصر و نماز مردگان در شام، و نیز خوردن گوشت سگ مگر در دو شهر از کشور مغرب که علنا خریده مى‏شود و مصریها در آش مى‏اندازند و در پنهان روغن گیرى مى‏کنند، و نیز در پایان دادن نماز با یک سلام مگر در برخى شهرهاى مغرب، و در کوتاه آمدن در تسبیح و رکوع و سجود مگر جهال.
پیروان شافعى نیز در چهار چیز از وى عدول کرده‏اند: بلند گفتن بسم الله مگر مردم مشرق در مسجدهاى پیروانش. و در قنوت نماز صبح و همراه ساختن نیّت هنگام تکبیرة الاحرام، و در ترک قنوت نماز وتر در غیر نیمه دوم رمضان، مگر در شهر نسا.
پیروان داود نیز در چهار مساله از وى رو گردانیده‏اند: ازدواج با بیش از چهار زن [1] و واگذارى نیم ارث به دو دختر، و در جایز نبودن نماز همسایه مسجد مگر در مسجد، و در مسأله عول.
پیروان اصحاب حدیث نیز در چهار مسأله از ایشان عدول کرده‏اند متعة الحج و مسح بر عمامه و تیمّم با رمل، و شکسته شدن وضو با خنده قهقه. ولى در هر یک از آنها یک پیشوا با ایشان هم نظر است: ابو حنیفه در خنده، شیعه در متعه [زنان‏]، شافعى در تیمم. کرامیان در مسح بر عمامه.
__________________________________________________
[1-)] قرآن 4: 3 و تفسیر طبرى 4: 148: 10.
مردم از چهار فتواى شیعى نیز دورى مى‏کنند: متعه، سه طلاق یکجا گفتن، مسح بر پاها، حیعله [1] کردن در أذان.
و نیز از چهار فتواى کرامیان عدول کرده‏اند: تسامح در نیت هر نماز، برگزارى نماز بر پشت چارپا، روزه دار ماندن پس از نادانسته خوردن، درست بودن نماز صبح هر چند آفتاب در میانه برآید. [و جواز نماز جمعه با کم‏تر از چهل تن‏].
عوام الناس نیز در چهار فتوا با همه [مذهبها که یاد کردیم‏] مخالفت کرده‏اند: تکبیر در أیام تشریق (در حج) و پیش از نماز عید نماز گزاردن و به منا وارد نشدن پیش از ظهر آخرین روز حج و پاها را سه بار شستن در وضو.
 VI- ویژگى مردمى هر مذهب واره:
کمتر دیده‏ام که فقیهان حنفى از چهار خصلت دور باشند: ریاست با شایستگى و پاس و ترس و پرهیزکارى، و پیروان مالک را از چهار صفت: سختى، کودنى دین دارى و سنت‏پرستى. شافعى را از چهار دیگر: دقت نظر، شرارت، مردانگى، حماقت. و پیروان داود را نیز از چهار: تکبر، تندى، سخن سرائى، رفاه.
و معتزلیان را از چهار: نرمش، دانائى، فسق، نیشخند. و شیعه را از چهار: کینه، فتنه‏گرى، ثروت، آوازه. و اصحاب حدیث را از چهار:
نیرومندى، بلند همتى، دهش، چیرگى. و کرامیان را از چهار: پرهیز کارى، تعصب، پستى، گدائى. و ادیبان را از چهار: سبکى، خود
__________________________________________________
[1-)] افزودن جمله «حى على خیر العمل» در أذان و اقامه نمازها چ ع 238 چنانکه «هوعله کردن» افزودن جمله «هو العلى» است که آن نیز از ویژگى‏هاى گنوسیستها بوده است چ ع 481.
پسندى، کاربرى، خودآرائى، و قاریان را از چهار: آزمندى، همجنس‏گرائى: ریا کارى، شهرت‏طلبى.
 V- ذمیان:
اما دین‏هائى که ذمت‏پذیر هستند چهار باشند: یهود، نصارا مجوس، صابیان. من در گزارش هر جایگاه، اکثریت داشتن هر یک و نیکى و بدیهاى ایشان را بى تعصب و جانبدارى یاد خواهم نمود.
اما سامریان: پس بخشى از یهودند، نبینى که پیغمبر ایشان موسى است؟ [1] [اما بت‏پرستان سند پس أهل ذمه نباشند، نبینى که جزیه از ایشان نگیرند؟ أما مجوس، پس به گفته عمر است که: ایشان را مانند اهل کتاب بشمار آورید! و اینکه من برخى از مذهب‏واره‏ها را با دو لقب ستوده و ناستوده یاد کردم نه براى ستایش یا نکوهش بوده، بلکه براى بیان آنچه درباره آنان مى‏گویند بوده است. پس کسى که در این کتاب مى‏نگرد باید هوشیار بود و دقت کند تا خواست مرا دریابد و گر نه بر من اعتراض خواهد نمود.]
 IV- چهار بجاى هفت:
هر گاه گفته شود که بسیارى از آنچه تو گفته‏ئى نادرست است و بر خلاف آنست که مردم مى‏دانند، تو در دسته بندیها نیز اصول را رعایت نکرده‏اى و چهار را بجاى هفت نهاده‏اى! ما مى‏دانیم که خدا آسمانها و زمین‏ها را هفت در هفت ساخته، شبانه روز را هفت، هفت، ارزاق را هفت نهاده است، قرآن بر هفت حرف فرود آمده، سجده گاه هفت است. و سخنانى گفته آید که ناجار از پاسخ گوئى‏
__________________________________________________
[1-)] در چ ع در اینجا پانوشتى درباره ارزش «فقهى- کلامى» بو حنیفه هست که چون مناسب ص 50 بود به پانوشت آنجا برده شد. و تعریف سامریان اندکى جابجا شد.
باشیم، پس مى‏گویم: من نگفتم همه فرقه‏هاى اسلام بلکه گفتم: مذهبهاى موجود امروزین، و پنداشت چیزى بر خلاف آنچه من گفته‏ام سست مى‏باشد، و درست‏تر همانست که من گفتم.
اما چهار بخشى نمودن بندها، هر چند که در اینجا به خواست من بوده است ولى در اصول نیز همانند بسیار دارد، مگر نبینى: کتابها چهارند، انسان از چهار طبع آفریده شده [ابراهیم چهار پرنده را پاره پاره بر چهار کوه نهاد [1]] فصل‏هاى سال چهارند، رودخانه‏هاى [جنوبى و کوه‏ها] چهارند، [ملحمه‏ها چهار چهاراند، چهار شهر از بهشتند]، کعبه چهار گوشه دارد، ماههاى حرام چهارند، [شب بر چهار بخش است، عناصر و بادها چهارند، رکن‏هاى اسلام پس از ایمان چهارند وضو چهار کار دارد، گواهى بر زنا، به چهار تن تواند بود، سلام جز در چهار جایز نبود، مسلمان بیش از چهار همسر نتواند داشت، چهار بهشت در جهان هست، تکبیر بر جنازه چهار است، خلیفگان راشد چهار بودند، چهار چیز بر چهار گروه فریضت است‏] ابو بکر احمد بن عبدان در اهواز برایم نقل کرد که محمد بن معاویه انصارى از اسماعیل بن صبیح از سفیان حریرى از عبد المؤمن از زکریا ابو یحیى از اصبغ بن نباته [2] نقل کرده که على (ع) را شنیدم گفت: ربع قرآن درباره ما و ربع آن درباره دشمن ما و ربعى در سیرت و امثال و ربع چهارم در احکام و فرضها فرود آمده است. اینها نیز اصولى هستند که انکارپذیر نیستند.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۳۱ توسط امیر ارسلان حدیدی

 از کتاب روح پراگ نوشته ایوان کلیما ترجمه خشایار دیهیمی

سقوط رژیم های توتالیتری چپ و راست در طول چند دهه گذشته ممکن است ما را به این نتیجه خطا و خوش بینانه رهنمون شود که این رژیم ها به نوعی با ذات رفتار و تفکر بشری بیگانه بودند، و فقط بنا بر غفلتی تاریخی پدید آمده بودند. در واقع بسیاری از افراد ناخودآگاه در آرزوی نظم و نظام و حکومت قوی دستی هستند که حکومتهای توتالیتر نویدشان را می دادند. درباره آن شور و شوقی که مردم برای برقراری نظام توتالیتر در کشور من در 40 سال پیش نشان می دادند پیشتر نوشته ام و هنوز آن هیجان افسار گسیخته را به هنگام بر قدرت نشستن هیتلر در آلمان به یاد می آورم. نیمه نخست قرن ما نشان داد که نظام های توتالیتر می توانند یک جامعه و یک ملت را به کلی مجذوب و مسحور خود کنند. محبوبیت این رژیم حاصل تلفیق یک نگاه اتوپیایی (آرمانشهر یا همان مدینه فاضله) و وعده های عوام فریبانه بود، و البته در توسل به اندیشه های شهروندان متوسط درباره سازماندهی عادلانه جامعه. در نظر آدم های درگیر گرفتاریهای روزمره زندگی، این رژیم ها، آرمانی بزرگ را عرضه می کردند. و نیز رهبری کاریزماتیک را که قرار بود آنها را از بار سنگین تصمیم گیری ها، مسئولیت و خطر کردن برهاند و علاوه بر آن، آنها را به سمتی هدایت کند که به زندگی شان معنایی می بخشد. بسیاری از جنبه های نظام های توتالیتری، در آن مرحله ابتدایی شکل گیری شان بس جذاب هستند: قاطعیت آنها، شفافیت برنامه شان و آن نیرو برای حل معضلاتی که در یک دموکراسی، بنا بر طبیعتش، به این راحتی قابل حل نیست. رژیم توتالیتری هر آنچه که شهروند متوسط را بر می آشوبد از میان بر می دارد و دست به اقداماتی می زند که چنین شهروندی را سخت تحت تاثیر قرار می دهد. رژیم توتالیتری جیره ای از آنچه در طول رسیدن به قدرت مصادره کرده یا دزدیده است برای شهروندان مقرر می کند. رژیم توتالیتری آنهایی را که با حکومت مخالفت می کنند می ترساند، حبس می کند یا می کشد. و بدین ترتیب یک وحدت و انسجام ملی را به نمایش می گذارد. در نگاه نخست چنین رژیمی قوتی جادویی دارد و این قدرت را با تظاهرات و جشن ها و رژه های با شکوه و چشمگیر هر چه بیشتر تقویت می کند. رژیم های توتالیتری در روزهای نخست بر سر کار آمدنش، دقیقاً به این دلیل به نظر نیرومند می آید که توده مردم از آن حمایت می کنند، آن هم به شکل یکدست و متحد، دست کم در سطح و به ظاهر.

رژیم توتالیتری دائماً به دنبال وحدت و انسجام است، چرا که هر چه باشد این در ذات و گوهر رژیم توتالیتری است. چه از منظر ایدئولوژیک و چه از منظر مدنی، این وحدت در وجود رهبر متجلی می شود. بنیانگذار، کاشف و وحدت بخش. رهبر نه تنها تجسم آرمان توتالیتری است، بلکه تجسم جنبشی است که این اندیشه را حیات بخشیده است. در مرحله اول، به دلیل شخصیت رهبر و دار و دسته اش (این آدم های دار و دسته هستند که رهبر را قادر ساخته اند تا شهروندان را به دنبال خود بکشاند و بعد با اعتماد به نفس و معمولاً با عزمی راسخ، انگاره های اجتماعی شان را به کرسی بنشاند.)  نظام توتالیتری به نظر پویا می آید، نظامی که نظم کهن را برانداخته است و قوانین و آداب و رسومش را منسوخ کرده است. اما اصل اساسی توتالیتاریسم این است که همه به آن اقتدا خواهند کرد. و همگان تحت لوای یک اندیشه، تحت لوای یک رهبر، به وحدت و انسجام خواهند رسید.

برای همین است که هر نظام توتالیتری، حذف شخصیت را جزء اهدافش می کند. (البته به استثنای شخصیت رهبر، چه در شخص متجلی باشد و چه در گروه) و هم ارزش بخشیدن به بی شخصیتی را، یعنی ارزش بخشیدن به آدم هایی را که فارغ از این که چقدر کوشا، ساعی یا تنبل هستند، عامدانه و عالمانه نطفه هر نوع فردیت و ابتکاری را در خودشان می کشند. نظامی که در نگاه نخست به نظر پویا می آمد، تبدیل به یک نظام کند، سنگین و دست و پا چلفتی می شود. نظام توتالیتری هر گروه منفرد یا هر فرد منفرد را مطلوب می داند و این انفراد را اشاعه می دهد و آن بقیه را که به این انفراد تن در نمی دهند از میان بر می دارد. پس ضرورتا به تضاد نه تنها با نیازهای فردی، بلکه به تضاد با نیروهای جمعیت و جماعتی تمام می رسد. در جوامع مدرن، علی الخصوص، نه افرادی با استعدادهای بسیار، بلکه حتی مراکز سازمان یافته قدرت هم نمی توانند از معضلاتی که بر هم انباشته میشود جلوگیری کنند. پس از نخستین بارقه های آشکار موفقیت، هر جامعه توتالیتری وارد مرحله بحرانی می شود که بر همه جنبه های زندگی افراد تاثیر می گذارد. این بحران خودش را نخست در حوزه معنوی اشکار می کند؛ قدرت توتالیتری اجازه نمی دهد که افکار و عقاید مختلف بروز پیدا کند و بنابراین اجازه نمی دهد بحث یا گفت و گویی معنادار شکل بگیرد.

در رژیم های توتالیتر، فعالیت فکری ناممکن است. حتی افراد، فارغ از آنچه در درون دارند، ناگزیرند خود را با الگوی رسمی وفق دهند. قید و بندهایی هست که نمی گذارند شخصیت در افراد پرورده شود؛ و فضایی که در آن جان و ذهن انسان حرکت می کند، دائماً تنگ تر و تنگ تر می شود.

آنهایی که سعی میکنند از خودشان در برابر چنین تحولاتی دفاع کنند شمارشان افزون تر می شود. آنها اعتراض می کنند و خواستار تغییر می شوند. نظام توتالیتری اما به همه خواست ها فقط یک پاسخ می دهد. نظام توتالیتری در برابر همه ناراضیان فقط به زور متوسل می شود. برای همین است که دولتهای توتالیتر نمی توانند بی وجود پلیس سیاسی، دادگاه های فرمایشی، حکم های غیر قانونی، اردوگاه های کار اجباری و اعدام هایی که غالباً نوعی آدم کشی در هیات مبدل هستند، سر کند. اگر چه در آغاز عده زیادی از این اعمال به وحشت می افتند، اما سرانجام به این نتیجه می رسند که چنین شیوه هایی عملاً نمی تواند در موارد زیادی به کار گرفته شود. در واقع نظام توتالیتری در اوج تکاملش از این جهت چشمگیر است که شمار نوکران حلقه به گوشش در سرتاسر جامعه بسیار زیاد است. این نوکران اما از این جهت با آن حامیان اولیه تفاوت دارند که حمایتشان از رژیم دلایل دیگری دارد. آنچه آنان را به حرکت در می آورد دیگر شور و شوق نیست، بلکه ترس است.

با این همه شخصی که انگیزه اعمالش یک ترس دائمی است، صفتی را از دست می دهد که کل فرهنگ از دل آن صفت بر می آید. او خلاقیتش را از دست می دهد، چشم اندازش را از دست می دهد. رفتار او را می توان به ساکنان شهری محاصره شده تشبیه کرد. یگانه آرزوی او زنده ماندن است.

زمانی که شمار شهروندان به ظاهر وفادار، آن خدمتگزاران حلقه به گوش اما غیر خلاق، به اوج خودش می رسد، زمانی که نتیجه انتخابات به طرزی قاطع و یک صدا به نفع رژیم است، آن گاه به نحوی پارادوکسی، رژیم کم کم ترک برمی دارد. به دلیل کندی اش در نشان دادن واکنش، این بحران سریعاً از حوزه فکری و روحی به سایر حوزه های زندگی سرایت می کند. بحران گریبان اقتصاد، روابط انسانی و اخلاقیات را می گیرد. و نهایتاً در موضوعاتی نظیر آلودگی آب و هوا، که کسی نمی تواند مسئولیتش را به عهده بگیرد، انعکاس می یابد. قدرت توتالیتری معمولاً منکر می شود که اصلاً بحرانی وجود دارد. و می کوشد که از این موقعیت به نفع خویش بهره ببرد. یعنی می کوشد هر آن چیزی را که تا همین اواخر یک نیاز معمولی انسانی بود، یک امتیاز مهم جلوه دهد، که البته به خاطر همین توتالیتاریسم بدل به چیزی نایاب شده است. آنگاه به شهروندانش رشوه می دهد: حق داشتن سقفی بالای سر خود بدل به یک امتیاز می شود و همچنین حق داشتن غذایی سالم، بهداشت و درمان، اطلاعات سانسور نشده، اجازه سفر، تعلیم و تربیت، گرما و سرانجام خود زندگی.

چون رژیم همه چیز را بدل به یک امتیاز می کند، همه چیز بدل به ابزاری برای به فساد کشیدن انسانها می شود. رژیم آگاهی مدنی مردمان و اعتماد به نفس شان را از میان می برد. بسته به اینکه این بحران چقدر عمیق و انحطاط جامعه چقدر پیشرفته باشد، نومن کلاتورا که قشر نازکی از آدمها هستند که دارای امتیازات استثنائی هستند، گسترده می شود. آن گاه اعضای نومن کلاتورا  در مقامی فراتر از نقد و فراتر از قانون قرار می گیرند. آنها می توانند دست به کارهایی بزنند که دیگران نمی توانند. حتی می توانند دست به جنایت بزنند. این کاست صاحب امتیاز سریعا از اخلاق تهی می شود و بدل به قشری فاسد، چاق و نالایق می شود که در خدمت نظام است. اما چون رژیم به آنها قدرت می دهد و مهمترین مقامات و مناصب را به آنان می سپارد، آنها دقیقاً همان کسانی می شوند که بیش از همه این بحران اجتماعی را عمیق تر می کنند. و به بی لیاقتی و ناتوانی آشکار رژیم توتالیتری دامن می زنند.

نومن کلاتورا نوعا قادر نیست از درون صفوف خویش، شخصیت های برجسته یا کاریزماتیک تولید کند. اگر رژیم پس از مرگ رهبرش یا نسل رهبران اولیه اش دوام آورد و نمیرد، حکومت به دست «هیچ کسانی» می افتد که سریعاً جامعه را به انحطاطی عمیق سوق می دهند. ما این پدیده را عیناً در همه کشورهای اروپای شرقی و مرکزی به رأی العین دیدیم. حاکمان این کشورها افرادی چنان ملال آور بودند که نه تنها نمی توانستند کاری برای نجات نظامی بکنند که همه چیزشان را مدیون آن بودند، بلکه حتی چیزی نداشتند که به جامعه ای که بر آن حکومت می کنند عرضه کنند و بنابراین دیگر نفوذی جز قدرت عریان نداشتند.

نظام توتالیتری با نوید بهبود بخشیدن به قدرت میرسد. و با ویران کردن شیوه سازمان یافتن جامعه، قدرتش را از دست می دهد. و بنابراین زندگی اکثر مردم را بدتر می کند. پایان رژیم های توتالیتری، چه چپ و چه راست، به شیوه های گوناگون پیش می آید، گاه خونین، گاه به نحو شگفتی سریع و صلح آمیز. آنها گاه در یک قیام مردمی جارو می شوند؛ و در مواقع دیگر، پایان کارشان حاصل کار اصلاح طلبانی است که از درون نظام در دوره ای سر برمی آورند؛ رژیم دیگر آشکارا همه ابزارهای لازم برای برقرار نگاه داشتن نظم اجتماعی را حتی در پایه ای ترین سطوح از دست داده است. حتی یک نظام توتالیتری را نمی توان یافت که روح و نشاط واقعی داشته باشد و شهروندانش را محکوم به سختی های جسمی و روحی بیش تری از جوامع دموکراتیک نکرده باشد. توتالیتاریسم با سپردن حاکمیتی نا محدود و بی تزلزل به شخصی واحد که غالباً هم از لحاظ اخلاقی و روحی عنان گسیخته است، مصیبتی می شود نه برای آنهایی که تحت حکومتش هستند، بلکه برای کل بشریت. در همین گذشته نه چندان دور، خصوصاً در ایام بحران، حکومت های توتالیتری به نظر یک گزینه می آمد، آن هم گزینه ای معنادار برای بخش های بزرگی از جامعه. زمانی که تجربه های تلخ امروز نیمه فراموش شوند، یا زمانی که جامعه گرفتار بحرانی عمیق شود، این حکومت ها ممکن است یک بار دیگر به نحو خطرناکی برای مردم بدیلی جذاب شوند.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱۱ توسط امیر ارسلان حدیدی

در این کتاب نویسنده سعی می کند وضع موجود اخلاقی جامعه را نقد کند.نویسنده بدون اینکه ادعایی داشته باشد و یا بخواهد کسی را محکوم کند سعی می کند شرح حال مریض (جامعه امروزی ) را بیان کند تا طبیبان ( روشنفکران و اندیشمندان ) راهی برای درمان ان بیابند.
نویسنده معتقد است مقصرمقدار زیادی از مشکلات کنونی جامعه ما نه غرب است و نه شرق بلکه فرهنگ و اخلاق و خصوصیت های خودمان است.خصوصیتهایی که در ما نهادینه شده.( چرا نهادینه شده را و از کجا امده را کاری ندارد و به ان نمی پردازد).
کتاب ،کتاب خوب و کوچکی است که ارزش حداقل یکبار خواندن را دارد.سرفصل مشکلات عبارت است از:
1-    با تاریخ بیگانه ایم
یعنی با تاریخ اشنا نیستیم.باید بدانیم همیشه بدتر از این هم می شود.باید از اشتباهات گذشته گان درس بگیریم.و بفهمین زور بدون عقل و مدیریت به درد نمی خورد و نباید برای چیزهای بی ارزش کشور را به فنا داد
2-    حقیقت گریزی و پنهان کاری ما
علاقه ای به پذیرش حقیقت نداریم.می خواهیم با گفتن انشالله همه چی درست شه.و مشکلات رو پنهان می کنیم
3-    ظاهرسازی
سعی می کنیم ظاهر را حفظ کنیم حتی با سیلی.سعی می کنیم جلوی مهمان بسیار متفاوت باشیم تا در نهان خودمان.ب
4-    قهرمان پروری و استبداد زدگی
زور را پذیرفته ایم.وقبول کرده ایم که بالا دستی به ما زور بگوید.
5-    خود محوری و برتری جویی
همه دنیا را باخودمان اندازه گیری می کنیم.همه جا می خواهیم محور ما باشیم.و سعی می کنیم در همه چی دخالت کنیم
6-    بی برنامگی
اکثرا برنامه نداریم و اگه داریم نهایت برای  یک روز است.برای اینده نداریم و با تغییر یه نفر همه برنامه ها تغییر می کنه.اول کاری رو انجام می دیم بعدا عاقبت کار معلوم میشه.همچنین بدلیل بی برنامه گی کلی سازمان موازی داریم
7-    ریاکاری و فرصت طلبی
دروغ می گوییم.ریاکاری می کنیم.اسامی حاکمان رو سریع می گذاریم روی بچه ها و مغازه ها.کلا سریع رنگ عوض می کنیم
8-    احساساتی بودن و شعار زدگی
رفتارهای احساسی زیادی داریم.یه روز می خواهیم زندان را جمع کنیم.بعد زندان رو پر می کنیم.شعار خودکفایی می دیم و بعد؟
9-    ایرانیان و توهم دائمی توطئه
هر بلایی که سر مان می اد را به خارجی ها متصل می کنیم و همیشه یه دشمن خارجی می تراشیم که مقصراوست و ما خوبیم
10-    مسئولیت ناپذیری ما
مسئولیت اشتباهاتمون رو قبول نمی کنیم.نه مسئولین مون قبول می کنند و نه خودمون در زندگی شخصی.
11-    قانون گریزی و میل به تجاوز
علاقه ای به اجرای قانون نداریم و دوست داریم یه جوری از زسرش در بریم.جمله معرویف یه کاریش بکن یعنی یه جوری قانون رو بپیچون.
12-    توقع و نارضایی دائمی
از خودمان،جامعه و دوستان ، دولت ،زمین و زمان توقع داریم.
13-    حسادت و حسد ورزی
به یکدیگر حسادت می ورزیم و چشم نداریم کسی را بالاتر از خودمان ببینیم.
14-    صداقت ما
حدودا صداقتی وجود ندارد.به قول یک مورخ خارجی دروغ چنان رشد کرده که اگر یک نفر در ایران صداقت خرج کند توقع پاداش دارند.
15-    همه چیز دانی
همه چیز را می دانیم.هر سوالی که از ما می شود به ان پاسخ می دهیم و کمتر جمله نمی دانم را از کسی می شنویم.
16   و اما سخن اخر
این فرهنگ ماست.زمانیکه در کوچه و بازار هستیم و یک فرد عادی هستیم دارای این فرهنگ هستیم وقتی وزیر و کیل  هم بشویم هم فرهنگمان همین است و بهمین صورت عمل می کنیم.
توصیه می کنم کتاب را بخونید.

لینک دانلود

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٦ توسط امیر ارسلان حدیدی

كد تقويم